سفارش تبلیغ
صبا ویژن
به [دوستی] آن که به تو رغبتی ندارد، رغبت مکن . [امام علی علیه السلام]
دکتر رحمت سخنی - خاطرات و تاریخ پزشکی Dr.Rahmat Sokhani
 RSS |صفحه اصلی سایت |ارتباط با من| درباره من|پانل اصلی سایت
: جستجو
اوقات شرعی
شنبه 99/3/10

» درباره من
دکتر رحمت سخنی - خاطرات و تاریخ پزشکی Dr.Rahmat Sokhani
مدیر وبلاگ : دکتر رحمت سخنی[108]
نویسندگان وبلاگ :
دکتر سعید اعلم رضائیه (@)[0]



» پیوندهای روزانه
سایت پزشکی فوق تخصصی دکتر رحمت سخنی [471]
سایت پزشکی تخصصی دکتر رحمت سخنی [243]
خاطرات پزشکی و امدادگری [544]
خاطرات پزشکی کشور نیوزیلند [424]
خط خطهای دیجیتال دکتر کوچولو [284]
دکتر ریحان [279]
دکتر سینوهه [305]
حال و هوای دل یک پزشک [586]
حرفهای یک دل ..... [259]
یک دانشجوی پزشکی [650]
خاطرات پزشک ترک اعتیاد [450]
مدلاگ [80]
خاطرات روزهای طبابت [677]
خاطرات پزشکی [517]
پایگاه اطلاع رسانی پزشکان ایران [200]
[آرشیو(15)]

» عضویت خاص و عادی
 





Powered by WebGozar


» فهرست موضوعی یادداشت ها
پزشکان مشهور آذربایجان[3] . مشاهیر آذربایجان[2] . مشهی آذربایجان . معرفی 150 پزشک . آذربایجانی بیاد ماندنی در پزشکی . افتخار همیشگی آذربایجان . انتقال خون . ایرانی خاطره نویس . بیمارحاضر . بیمارغایب . پدر جراحی نوین ایران . پدر واکسن تب برفکی . پدرژنتیک پزشکی . پرفسور یحیی عدل . پروفسور داریوش فرهود . پزشک خاطره نویس . پزشکی باستان ایران . تاریخچه . تاریخچه بهداشت صنعتی دنیا . تاریخچه بیماری ایدز . تاریخچه بیماری جذام . تاریخچه بیماری سل . تاریخچه پزشکی . تاریخچه پزشکی ایران باستان(2) . تاریخچه دیابت . حکیم فردوسی . داستان اشک . دکتر الکساندرفلمینگ . دکتر محمد علی مولوی . دکتر مهدی آمیغی . دکترجواد غفورزاده . دکتر بابک زمانی متخصص بیماریهای اعصاب و روان . روانشناسان مشهورجهان . روزپزشک ویک دنیاتحقیر ........ . زندگینامه پزشک مشهور آذربایجانی . زندگینامه جراح مشهور آذربایجانی . کشف پنی سیلین .
» آرشیو مطالب
آرشیومطالب پیشین
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مهر 1387
آبان 88
شهریور 88
مرداد 88
اسفند 87
آذر 87
دی 89

» لوگوی سایت


» لینک دوستان
خانه ی خانواده
عارفانه های یک دوست
اندیشه نگار
دلنوشته ها
بلوچستان
رایحه ی انتظار
لحظه های آبی( دلسروده های فضل ا... قاسمی)
گلبانگ سربلندی
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
زمزمه نسیم
عارفانه
اسپایکا
بشنو از دل
دلنوشته های قاصدک
بهارانه
دزدانِ سرِ گردنه
کلکسیون بهترین تمبرهای جهان
اشپزی کد بانو
داروساز
دختران حوا
اسیرعشق
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
ستارگان دوکوهه
طب ورزشی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب سالمندان دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پیمان دانلود
ورزشهای رزمی
عــــشقـــــولـــــک
جراح دیوانه
دکتر گمشده
خاطرات پرستاری
خاطرات یک داروساز
خاطرات یک دندانپزشک
Deja vu (خاطرات پزشکی )
خاطرات پزشکی یک خانم دکتر(خاطرات یک لیلا)
مرکز اطلاع رسانی اذربایجانیهای مقیم خارج کشور
خاطرات جبهه
پزشک دهکده
بخش زنان و رزیدنت های زنان
گل یخ (خاطرات پزشکی)
سایت دکتر سعید اعلم رضائیه
دکتر مارمولک
خاطرات دوران اسارت
دکتر بابک زمانی
طب نظامی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی عمومی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت روانشناسی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب مذهبی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
شمس الظلام
وبلاگ شخصی من ( رضا )
عاشقتم
سماتکــــــــه
Missing
Famoonevis
طب سنتی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت دندانپزشکی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت دارو سازی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی فوق تخصصی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی تخصصی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب پزشکی قانونی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب هسته ای دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت گوناگون دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب اورژانس دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
من.تو.خدا
آوای روستا
رضا صفری
زنبورعسل
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
جوان امروزی
03955809074 سید مهدی ملک الهدی
رضوانه
قائم صنعت سپاهان
Taekvondo@

» لوگوی لینک دوستان





















» طراح قالب » میربهزادمیراسمعیلیان

» نظر سنجی

دانلود آهنگ جدید
»» دکتر گردنم شکسته فقط همین!! – خاطره پزشکی

  دکتر گردنم شکسته فقط همین!! – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) اورمیه

ویراستار : سیمین گله بان از اورمیه

http://www.rs272.com/

شبها هیچوقت زمان مناسبی برای ویزیت بیماران نمی باشد.اکثر بیمارانی که شب هنگام به مراکز درمانی مراجعه می کنند به صورت واقعی ، ازدرد ناحیه ای از بدنشان شاکی هستند.به عبارت ساده تربیمارایرانی تاازدرد به ستوه نیامده به بیماستان نخواهد آمد و در بدترین صورت ممکن شبها به دکتر مراجعه میکنند .آنچه بیمار از پزشک توقع داردفقط کاهش یا از بین بردن ناحیه درد بوده و چندان جویای علت بیماری وعوارض آن نیست واین نکته آغازین دردسر یک پزشک در شبانگاه می باشد. چه بسا گاها درهمان زمان کوتاه ویزیت دردرمانگاه یا اورژانس ، یک پزشک متوجه بیماری خاصی برخلاف انتظار بیمارشده وپزشک بینوا درقانع کردن بیمار دچارمشکلات عدیده ای میگردد. شبی چند خانم میانسال بیماری رابااحتیاط بخاطراحتمال شکستگی گردن به اورژانس آوردند.درمعاینه اولیه مشکل خاصی ازنظرحس وحرکت گردن پیدا نکردم و پرسیدم  :ببخشید خانم  درد شما از کی و چگونه شروع شده است؟! . بیمار جواب داد :آقای دکتر از یک هفته پیش که به زمین خوردم دچاردرددر ناحیه گردنم  شروع و هرروزنیزبدترشده ،میخام یک عکس از مهره های گردنم بگیرید.درمعاینه مجدد متوجه بثورات دون دون با زمینه قرمزالتهابی همچون بیماری زونا شدم .به بیمارگفتم  :مادر از چه وقتی این جوشها در پشت گردنتان پدیدارآمده اند؟!. گفت : از یک هفته قبل ،ضمنا در آرنج دست راستم نیز درآمده اند البته نمیدانم چرااینقدردردناکند ؟ مثل این میماندکه همزمان با درد گردن درناحیه بازووساعد نیز دچاربرق گرفتگی می شوم !!.به بیمار توضیح دادم که ضربه شدیدی به گردنش وارد نشده است بیشترین علت درد به خاطر بیماری عفونی و ویروسی به نام زونا است.این بیماری به خاطر ویروس هرپس زوستر بوده و هنگامی که در کودکی آبله مرغان گرفته اید به احتمال قوی ویروس در سیستم عصبی مخصوصا نخاع ماندگارونهایتا دراین سن دوباره شعله ورشده،ضمنا درد زونا به صورت درماتومی یا ناحیه ای در یک منطقه عصبی بوده و شدت درد آن غیر قابل تحمل و حتی در حد  درد قلبی  می باشد. اما جالبه  که بدانید بیمارنگذاشت بقیه مطالب را توضیح دهم و گفت : دکترمن فقط گردنم شکسته و مشکل دیگری ندارم  لطفا کنید و یک گرافی گردن برایم بنویسید تا ببینم کجای گردنم شکستگی دارد !!.ازحرفهایش ناراحت نشدم  چونکه اولین باری نبود که برای یک مریض ایرانی بیماریش را توضیح کامل داده ،ولی او اجازه ادامه  صبحت به من نداده بود !! .به هر حال برای اینکه بیش ازاین وقت دیگربیماران تلف نشود ، گرافی گردن را نوشته و بیمار را مرخص کردم.می دانستم که بیمار باز مراجعه خواهد کرد،عملا نیز این چنین شد.بیماربعد ازیک ماه دوباره مراجعه کرد،اول که من را دید پنهان گردیدولی بالاخره مجبور شد جلوتر آمده و اولین کلمه ای که گفت این بود :من اشتباه کردم ولی این اشتباه هم درد آور و هم وقت گیر و هم هزینه بربود.گردنم نشکسته  و من واقعا زونا داشتم وبه خاطر زونا حتی مدتی نیز در بخش عفونی بستری شدم متاسفانه من به گفته پزشک معالجم اطمینان نکردم واین اشتباه و عدم توجه ازد ردبیماری زونا نیز برایم دردآورترو هزینه بر شد!!.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN - URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( یکشنبه 87/3/5 :: ساعت 7:20 عصر )
»» صیغه صد ساله !! – خاطره پزشکی

              صیغه صد ساله !! – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره)ارومیه

ویراستار : سیمین گله بان ازارومیه

http://www.rs272.com/

صدای آژیرآمبولانس حکایت از حادثه ای ناگوار یا آوردن بیماری بد حال به اورژانس را می داد. کادراورژانس 115 خانم جوانی را به اتاق سی پی آر ( اتاقی که بیماران در حال مرگ و بسیار بد حال را احیای قلبی و ریوی می کنند) بردند.تیم احیا فورا سرتخت بیمارحاضرشد.بیمارخانمی لاغراندام، برنزه ، حدودبیست ساله، سیانوزه ، بدون قلب و ریه، دهان باز مانده، مردمکهای گشاد ( میدریاز) و بدون واکنش به نوربود. درصفحه مانیتورخط صاف دیده می شد.علائم اولیه دلالت برمرگ بیمارمی کرد.به هرحال اقدامات احیا از قبیل رگ گیری، گذاشتن لوله تراشه یا انتوباسیون ریوی، ماساز قلبی، دادن اکسیژن، تزریق آمپول آتروپین، آدرنالین و بیکربنات سدیم انجام شد ولی  متاسفانه نتیجه ای نداد.احساس کردم که بویی شبیه بوی دود منقل از لباسهای مریض استشمام می شود. ولی مردمکهای بیمار گشاد بودند نه تنگ ، در مصرف مواد مخدر مردمکها بیماران بیشتر سوزنی شکل و تنگ می شوند.به هر حال دستور دادم آمپول نالوکسان ،ویال گلوکزپنجاه درصد را نیزبه آن خانم انفوزیون نمایند اما با زبه نتیجه ای نرسیدیم . حداقل چهل  دقیقه عملیات احیا راادادمه دادیم اصولا بایستی ختم عملیات احیاء قلبی و ریوی را صادر و مرگ بیمار را به علت نامعلوم صادرمی کردم .ولی به خاطر جوانیش دلم سوخت وحس غریبی مر امجبور به ادامه احیا میکرد لذا عملیات را دوباره از سرگرفتیم، ولی این بار آمپول ضد مخدر یا نالوکسان را به مقدار زیادی تزریق کردیم .بعد از یک ساعت ناگهان خط صاف مانیتور به منحنی  طبیعی ویک نمودار نرمال قلبی تبدیل شد. این موضوع ما را بسیار خوشحال و راغبتر به ادامه  احیا قلبی و ریوی نمود .نبض های بیمار آرام آرام برگشته، سریع یک سوند فولی مثانه و یک ان جی تیوب جهت شست وشومعده اش  از طریق بینی تعبیه کردیم . بتدریج تنفس بیمارنیزبرگشت  این موضوع روحیه من و کادر پرستاری را دوچندان کرد .بالاخره  بعد از دو ساعت بیمار چشمان خود را گشود و شروع به صحبت کرد ابتدا سخنانش نامفهوم بود ولی کم کم به زحمت با خر خر کردن سخنانش را توانستیم متوجه شویم . قبل از اقدامات احیای قلبی و ریوی از همراه بیمار، که آقایی حدود 25 ساله بود علت این اتفاق پیش آمده را جویا شدیم اما او با بی تفاوتی جواب داد که همینطور با هم صبحت میکردیم که یکدفعه همسرم به سرفه افتاده و احساس خفگی نمود من نیز اورا به 115 زنگ زده و به بیمارستان آوردیم .از صحبتهای همراه یا به عبارتی شوهر بیمارچیز خاصی گیرمان نیامده بود.آنچه بیشتر مرا متعجب می کرد عدم ناراحتی یا اضطراب در شوهر بیمار بود اودرخارج اتاق سی پی آربه آرامی و باآرامش قدم زده و سیگارمی کشید !!.به منشی بیمارستان گفتم نمیدانم چرا حرکات این آقا بنظرم مشکوک میاید ، لطف کن کد پلیس 110 را بزن تا بیایند وازاو بازجویی کنند.خانم احیا شده ، کم کم می توانست حرف بزند. ولی یک نکته در بدن بیمار نظرمرا خیلی به خود  جلب کرد  آن هم وجود نقاط قرمز فشرده شده  ،در جلوی گردن بیمارکه  همچون جای انگشتان دست  می ماند ، بود.خانم  بیماربه محض هوشیار شدن  تا شوهرش را دید به سختی با  فریاد ، داد کشید آن نامرد را بگیرید او داشت مرا  خفه می کرد !!. تا مرد جوان این را شنید سعی کرد از اتاق سی پی آر فرار کند که یکی از کادر پریده و او را گرفت .از شانس پلیس110 همزمان وارداورژانس شد و با یک اشاره دستگیرش کرده بردند. بالاخره معلوم شد که آن بیمار زن صیغه ای آن مرد جوان یا به اصطلاح شوهرش بوده  است و  موقعی که  هر دو در حال کشیدن هروئین بودند ، روی موضوعی با هم درگیری لفظی پیدا وکاربه کتک کاری و خفه کردن زن می انجامد. ظاهرا این موضوع خفه کردن زن توسط شوهرش، به خاطر رهائی مرد از دست زنش با طراحی و نقشه قبلی  انجام شده بود. ولی یک مسئله بسیار جلب توجه می کرد آن اینکه خانم  جوان ، زن دائمی  آن مرد نبوده بلکه صیغه صد ساله مرد بود !! . آن مرد به خاطر دلزدگی و عدم انجام تعهدات خود در قبال زنش صیغه ای صد ساله !! با یک ترفندی ابتدا زن جوان را متعاد مواد مخدر کرده سپس با نقشه قبلی به بهانه مصرف بیش از حد سعی در کشتن زنش نمود ه است. که خوشبختانه به هدف شوم  خود به امر الهی و زحمت پرستاران  اورژانس بیمارستان امام خمینی (ره)  ارومیه نرسید . آنچه بسیار ضروری و مهم به نظر میرسد، عدم آگاهی زنان صیغه ای از شرایط و حقوق قانونی خود  و بی توجهی  مسئولین دفاترازدواج می باشد. چونکه دفتری که چنین عقد صیغه ای را انجام داده احیانا به سهو یا به عبارت خوبتر عمدی !! حق زن بیچاره فوق را به عنوان یک زن در نظر نگرفته یا خود نظر سو استفاده از را داشته است !!. چون کم اتفاق می افتد که کسی صد سال عمر کند، پس صیغه صد ساله موقت معنایی نداشته وبی شک حق و حقوق زن مذکور به خاطر دائمی نبودن ضایع و مورد توجه قرار نگرفته است .برتمام اندیشمندان مبرهن است که مسئله ازدواج موقت امری بسیار  مهم در کاهش فحشا و کمک بم زنان بی سرپرست وفقیر می باشد به شرطی که از آن سو استفاده نشده وبا عدم توجه به رعایت قوانین موجب خسران زندگی و حقوق زنان بینواو بی سرپرست نشود .

  http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN - URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( جمعه 87/3/3 :: ساعت 5:9 عصر )
»» دختر خانم ازدواج کن !! – خاطره پزشکی

                     دختر خانم ازدواج کن !! – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستار :سیمین گله بان ازارومیه

http://www.rs272.com/

شب هنگام در اورژانس ،با صدای وحشتناکی همچون فیلم های کابویی توسط چند نفر باز و بسته شد و روی تختی دختر جوانی را با حالت بسیار آشفته به داخل اورژانس آورده و بیماررا مستقیم به انتهای اورژانس بردند.چون من مریض داشته و در حال معاینه بیماریی بودم، پزشک دیگری بالای سر آن دختر رفت و به درمانش پرداخت. اما سر و صدای بیمار و اضطراب غیرمعمولی همراهان ، پزشک را مجبور کرد به ویزیتهای مجدد از وی مبادرت کند و نهایتا مجبور شد با تجویز آمپول آرامبخش بیمار را تا مدتی آرام کند ولی این پایان داستان نبود . دخترک بعد ده دقیقه دوباره شروع به سروصدا و فریادهای گوش خراش نمود . طوری که اگر کسی از دور صدایش میشنید ،خیال میکرد حتما او را شکنجه میدهند !!. پزشک بینوا برای چندمین بار او را معانیه و برایش آرامبخش دیگر با یک عالمه آزمایش و گرافی نوشت و تا مدتی ساکتش نمود . این بیمار نه تنها آرامش خود بلکه آرامش اکثر بیماران و حتی همراهان و کادر را نیز به هم زده بود ،برای همین دلیل با سرو صدای مجددش ، همه نگاهها به طرف پزشک معالج میرفت تا دختره را ساکت کند .بالاخره پزشک بیمار را بعد از ساعتها تلاش مرخص کرد (البته در حالت خواب) .یکی دو روز بعد دوباره همان دختر را با وضعیت مشابه کشان کشان به اورژانس آوردند.ایندفعه پزشک دیگری او را معاینه و درمان کرد.این برو وبیاها در عرض چند هفته بارها تکرارگردید. همه پزشکان نیز به یک تشخیص واحدی رسیدند  که دختر، بیمارهیستریکی (خود بیمار انگاری ) می باشد و مشکل خاصی نداشته و باید به یک روانپزشک مراجعه کند.ولی همراهان بیمار این موضوع را قبول نداشتندو مدعی بودند که باید تمامی متخصصین از هر نوع و رشته ای دخترشان را ، آن هم در اورژانس معاینه اش  کنند!! . به عبارت ساده تر وضعیت بدتر از روزهای قبل شد چونکه والدین بیمار اعتقاد داشتند حتما دخترشان دارای بیماری بسیار خطرناکی بوده و کسی نتوانسته آنرا تشخیص بدهد و از طرفی هیچگونه تمایلی نداشتند او را به بیمارستان دیگر دولتی یا خصوصی ببرند !!. یک روز من پزشک این بیمار شدم. اودختری بود حدودا 25 ساله با تحصیلات دیپلم ، دارای خانواده ای به ظاهر متشخص و تحصیل کرده که در عرض چند هفته به خاطر بیماری دخترشان ، بسیار حساس و مضطرب شده بودند.در معاینات اولیه علائم حیاتی دختر نرمال ،آزمایشات نرمال،گرافیهاهمه نرمال بودند. بیمارخودرابه شدت به کناره های تخت میزد وتندتند نفس کشیده و پلکهای خود در حالت بسته به هم میزد .مدتی نگاهش کردم از این نوع بیمارها در اورژانس زیاد دیده بودم. و تشخیص پزشکان قبلی را تائید کردم دختر بیماری خاصی نداشت ولی مطمئن  بودم حتما مشکلی داشته که باعث میشد که او را هر بار با چنین سرووضع آشفته ای به اورژانس بیاورند .فکری به خاطرم رسید، میدانستم که اگر مثل دیگر همکاران عمل کنم بی شک نتیجه ای نخواهم گرفت. مجبورشدم تلفنی با یکی از اساتید روانپزشک مشاوره کنم و از تجربیات روانشناسی او بهره بگیرم.ولی همکارم تمایل داشت تا بیمار را به مرکز روانپزشکی ارجاع نمائیم که توضیح دادم اینکار به خاطر ممانعت خانواده دختر امکان پذیر نمیباشد او نیزلطف کرد کاررا به گردن من انداخت !!..به فکرفرو رفتم خدایا ، چرا باید یک دختر جوان هرروز دچار این حملات شدید عصبی مقاوم به درمان شود؟! .در جامعه ایرانی ما چه مسایلی  برای جوانان آزاردهنده است؟! تحصیل، پول ،جهیزیه، آزادی، لباس، طلا، ازدواج و ... ، بله خودش بود ازدواج!! چرا که در کشور ما مثل  اکثرفیلمهای سینمائی بیشتر مشکلات جوانان ایرانی ناشی ازنبودن حداقلهایی مثل ازدواج آسان ،مسکن ارزان  ،کارمناسب ،یا عوارض طلاق و قاچاق میباشد !!. اما از کجا بایدشروع میکردم تا این موضوع مشخص می شد؟!. همان مشکلی که حکیم ابوعلی سینا با شاهزاده  بیمارمعاصر خود داشت.به همراهان گفتم :بابا این طفلک که اصلا حالش خوب نیست و اصولا بایستی بستری و سریع عمل جراحی شود !! .ولی ابتدا باید نبض او را خوب کنترل کنم، تا آنجائی که یادمه در زمان استاد بزرگ حکیم ابوعلی سینا نیزاین بیماری گزارش و ازروی نبض فرد ،بیمارخطرناکش راتشخیص داده اند .نبض مچ دست دختر راگرفته و چشمکی به پدرومادرش زدم وگفتم :متاسفانه کارخاصی  برای بیمارشما نمی توان انجام داد .واقعا حیف شداصولا بایستی این دختر ،آلان دهها خواستگار می داشت. اما مشخص است که این دختر  اصلا اهل اینگونه حرفها نیست. همین طور که به عمد ازازدواج حرف می زدم ، دختر دیگر تکان نمی خورد و به نظرمیرسید که به حرفهای من  به دقت گوش می دهد. همینطورکه  نبض دختر در دستم بود ادامه دادم : بله شاهزاده بیچاره دارای بیماری کشنده و بسیار خطرناکی بنام .... یکدفعه پدرومادردخترگفتند : آقای دکترما که نصف عمر شدیم تراخدا بگو آن بیماری شاهزاده که شبیه  بیماری دختر ما ست چه بود ؟ گفتم سخت ترین بیماری ، او عاشق بود آنهم عاشق یک کنیزک دربار!! وزمانی  حکیم ابو علی سینااین را فهمید  آن کنیزک  به درباروارد شد در این هنگام تعداد نبضهای شاهزاده  نیززیادتر گردید. و در این موقع به عمد به گوش دختر گفتم :  البته نبض تو خیلی بالا نرفته فقط دو برابر شده !!صد حیف که اهل ازدواج وعشق وعاشقی نیستی ،اگر بودی لبخند میزدی،یکدفعه دخترک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و آنقدرخندید که به سکسکه افتاد و مجبور شد از جایش بلند شده و به خنده خود ادامه داد.پدرومادرش که هاج و واج و حیران به دختر خودشان که هفته ها بیمار بود ،ولی آلان از خنده به گریه افتاده بود نگاه میکردند یکدفعه آنها نیز به خنده افتادند. سپس پرستاران ومن نیز شروع به خندیدن کردیم وحالا نخندوکی بخند. بعد ازدقایقی  پدرومادر دخترکه تازه فهمیده بودند موضوع ازچه قراراست، بدون هر گونه دارویی دخترخود را  با رضایت شخصی بردند.بعدامعلوم شد که دخترخانم کسی را دوست داشته، که پدرومادرش اجازه خواستگاری و ازدواج با آن فرد را نداده بودند.بعد از چندی همان دختر به همراه آقایی با یک جعبه شیرینی که مال عروسی شان بود به اورژانس آمدند!!.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN - URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( سه شنبه 87/2/31 :: ساعت 1:2 صبح )
»» آبیته یا قرمزته؟!- خاطره پزشکی

 

     آبیته یا قرمزته؟!- خاطره پزشکی

نوشته : خسرو فرخپور پرستار آزمایشگاه شماره شش مرکز بهداشت شهرستان ارومیه

ویراستار: دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

http://www.rs272.com/

 در مرکز شماره شش شهرستان ارومیه تمامی متقاضیان ازدواج جهت انجام تست مورفین و تالاسمی مراجعه می کنند . چندی پیش جهت نمونه گیری خون تعداد زیادی جوان دختر و پسرجهت امر مبارک و حسنه ازدواج، به مرکز بهداشت مراجعه کرده بودند. در آزمایشگاه ما در قسمت خون گیری برادران ، دو نوع گارو ( بازو بند کشی ) جهت بستن بازووجود دارد. که یکی به رنگ آبی است و دیگری به رنگ قرمز ،آن روزها هم جا بحث داغ ورزش فوتبال و مسابقه پرسپولیس و استقلال بود. تعدادی از  آن جوانان با ذوق با دیدن گاروهای رنگی  گفتند: آقا ما طرفدار تیم آبی هستیم  پس لطفا  با گاروی آبی ، از ما خون گیری کن ویک دفعه تعدادی هم گفتند نخیر آقا چه خبره  ما هم طرفدار تیم قرمزیم و برای خونگیری از ما هم باید از گاروی قرمز استفاده کنید.ما نیز چون مدتها بود که به خاطر کثرت مراجعه کنندگان و سختی کارآن شور و حال جوانی گذشته  را نداشتیم فرصت را غنیمت شمرده و گفتیم چه بهتر که در شادی عروسی و ازدواج این جوانان شریک شویم . برای همین دلیل طرفداران آبی و قرمز را جدا و ازهر طرفداری از همان گاروی دلخواهش خونگیری کردیم این باعث یک شعف وشادی خاص در بین این متقاضیان جوان شدوبالاخره آن روز جوانان با بحث شیرین قرمز و آبی محل را ترک کردند که برای ما هم جالب و به یاد ماندنی بود واز آن روز به بعد جهت شادی دیگر جوانان مراجعه کننده،قبل خونگیری از آنها می پرسیم که قرمزته یا آبیته ؟! و با مشخص شدن گارو از جوانان خون گیری می کنیم.راستی از شماسوالی دارم شما چطور آبیته یا قرمزته ؟

WEST AZERBIJAN - URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI

http://www.rs272.com/



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( جمعه 87/2/27 :: ساعت 11:51 عصر )
»» فوت فرزند مسئول واکسیناسیون در اثر واکسن – خاطره پزشکی

 

فوت فرزند مسئول واکسیناسیون در اثر واکسن!! – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) از اورمیه

ویراستار: سیمین گله بان از اورمیه

http://www.rs272.com/

آن صبح نسیم ملایمی در حال وزیدن بودو انسان را وسوسه می کرد که به جای رفتن به اورژانس، کنار چمن ها نشسته و از هوای پاک بهاری لذت ببرد!! ولی این آرزو خیالی بیش نبود.در حیاط بیمارستان طبق معمول تعدادی همراه بیمار مثل یک کلنی زنبوردور هم جمع شده بودند. ولی یکی از آنان آشنا به نظرمی رسید او بازنشسته مرکز بهداشت با سی سال سابقه کار طاقت فرسادربدترین مناطق مرزی شمال غرب کشورمان بود.چهره اش دیگر شادابی گذشته را نداشت و حکایت از غمی در وجودش داشت.بعد از یک چاق سلامتی گفتم : از این طرفها یادی ازفقیروفقرا کردید. او با ناراحتی جواب داد: ببخشید آقای دکترمی دانم که وقت ندارید ولی سؤالی داشتم کودکی که دارای تورم غدد لنفاوی زیر بغل بعد از تزریق واکسن ب ث ژ می شود چند درصد احتمال گرفتن عفونت سل در او وجود دارد؟ .گفتم : مزاح میفرمائید شماکه خودتان مسئول واکسیناسیون هستید، معلومه بسیارکم  اتفاق میافتدچطورمگه ؟ گفت: دراین سن پیرو پاتالی صاحب یک نوزاد شده ام متاسفانه بعد از تزریق اولین دوز واکسن ب ث ژنوزادم دچارتورم شدید غدد لنفاوی زیر بغل شده است وآلان نیز منتظر آمدن متخصص کودکان هستم .گفتم: که شما یک پارچه استاد کارواکسیناسیون هستید ما هر چه هم یاد گرفته ایم نتیجه زحمات شماست. گفت : نمی دانم با اینکه سی سال برای سلامتی فرزندان این مرزوبوم شب و روز در هر کوی و برزنی تلاش کرده ام ولی یک حس غریبی این بارنسبت به این واکسیناسیون وعوارض آن در نوزادم  دارم، احساس می کنم که فرزندم آلوده به میکروب سل شده است ،هر چند می دانم امکان این موضوع بسیار کم می باشد ولی اصلا آرام و قرار ندارم .گفتم :بابا این قدر ناراحت و دمق نباش ، انشاءالله چنین چیزی اتفاق نمی افتد ضمنا خودتان میدانید که عوارض جدی واکسن ها بسیار کم و نادرند. این را گفتم و راهی اورژانس شدم .فردای آن روز دوباره او را دیدم که گفت فرزندش را بستری کرده اند تا آزمایشاتی روی آن از نظر احتمال ابتلا به سل را انجام دهند.روزها گذشت و روزی اوراجلوی در ورودی بخش اطفال ناراحت ترازروزهای قبل دیدم.با پزشک معالج نوزادش گفتگو نموده ، ولی عجیب بود نوزاد همکارمان سل گرفته و هرروزهم حالش بدتر می شد. هر چندتمامی اقدامات درمانی برای نوزاد شروع شده ولی هیچ فایده ای  در علایم بیماری نوزاد نداشت . بالاخره متاسفانه بعد ازگذشت بیست روز نوزاد به خاطرابتلا به سل  فوت کرد و همکارمان را داغدار نمود ولی بیشترازاو،ما و دوستان پزشک و پیرا پزشک ناراحت شدیم چون که اودر طی سالها خدمت صدها هزار کودک را واکسینه کرده و آنها را از ابتلا به بیماریهای مهلکی مثل سل  ، هپاتیت ، سیاه سرفه ،کزاز ،دیفتری ، سرخک ،سرخجه ، فلج اطفال و....نجات داده بوده و هیچگاه از کار خود شاکی و خسته نبود .اما متاسفانه فرزند کسی که سی سال واکسیناسیون انجام داده بود در اثر عوارض بسیار نادر واکسن ب ث ژ فوت نمود  ومصداق همچون ضرب المثل کوزه گردرکوزه افتاد، شد. جالب آنکه از آن به بعد هیچگاه نشنیدیم در منطقه ما کسی از عوارض واکسن ب ث ژ بمیرد.ظاهرا این اتفاق نادر فقط باید برای فرزند کسی می ا فتاد که حتی تصورش راکسی حتی خودش نیز  نمی کرد. البته خداوند در امر مرگ و زندگی خود عالم وداناست و خود بهتر میداند که بندگان خوب خود را چگونه امتحان بکند.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBAIJAN  URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( پنج شنبه 87/2/26 :: ساعت 3:11 عصر )
»» منشی عصبی دکتر!! خاطره پزشکی

           منشی عصبی دکتر!! خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) اورمیه

ویراستار : سیمین گله بان از اورمیه

http://www.rs272.com/

زمانی که به عنوان پزشک طرح ،در مناطق محروم خدمت می کردم،روزی از دفتر رئیس مرکز بهداشت شهرستان تماس گرفتندو گفتند: رئیس بهداشت با شما کار دارد.به دفترش رفتم انبوهی از مراجعه کنندگان داخل سالن انتظار ،منتظر دیدن آقای رئیس بودند.به ناچار من هم از منشی وقت گرفتم. مسئله ای که توجهم را به خود بسیارجلب کرد برخورد خیلی تند و غیر منطقی منشی رئیس بود. اومردی بود حدودا چهل ساله،لاغر ، قد بلند که صورتش به  قرمزی میزد.درمدتی که در سالن ،انتظارمی کشیدم کسی را ندیدم که با این آقای منشی درگیری لفظی پیدا نکند. منشی هر ده دقیقه یک بار ، با صورتی قرمز و دستانی لرزان از سالن انتظار خارج و به اتاق دیگری می رفت و دوباره بر می گشت و کسی  هم جرات سؤال و پرسشی از اونداشت.من تا وضع  رااین چنین دیدم ،صلاح را سکوت دانستم . بالاخره نوبت به من رسید.ولی من برخلاف دیگران از منشی محترمانه چند بار شفاها  اجازه خواسته بعد وارد اتاق رئیس شدم . به غیر از من در سالن انتظار پزشکان خانم و آقایی دیگر نیز حضور داشتند،ولی استثنائا اوفقط با من برخورد تندی نکرد. آنروزرئیس مرکز مرا مامور کاری نمود من هم مجبور شدم هر چند روز یکبار جهت گزارش به حضورش بروم. در هر بار ورود به اتاق سعی می کردم که با منشی درگیری پیدا نکنم و هر بار نیز با تائید او وارد اتاق شوم !!.به طوری که بعد مدتی یک رابطه دوستی بین ما پیدا شد.شک نداشتم که منشی رئیس از بیماری خاصی که خود نیز خبر  از آن نداشت ، رنج می برد.روزی به بهانه اینکه نیازمند داروئی هستم و دفتر چه بیمه خود را فراموش کرده بیاورم ،دفترچه بیمه اش را گرفته وهمینطور که برای خودم نسخه قلابی می نوشتم، گفتم :دارو به جهنم امروز ناشتا بوده کاش دفترچه ام را می آوردم و آزمایشات وچکاپ برای خودم می نوشتم چونکه خیلی وقته از اوضاع و احوال داخل بدنم خبر ندارم.منشی گفت :گل گفتی آقای دکتر اگر زحمتی نیست و ممکنه برای من هم آزمایشات کامل چک آپ بنویسید آخه من نیز تا به امروز یک بار هم چکاپ نشده ام و حتی گروه خونی ام را هم نمی دانم. عمدا علاوه بر نوشتن چکاپ ،آزمایشات تیروئید را هم به آن اضافه کردم.مدتی بعد که جواب را دیدم ،بسیار متعجب شدم زیرا که تمامی اندکس های غده تیروئید بالا بوده و دلالت بر گواتر و پر کاری شدید تیروئید در او داشت .آرام آرام سعی کردم بیماری اش را به همراه علائم آن که عبارت بودند: از لاغری، لرزش دست، قرمزی صورت، طپش قلب، عصبانیت نابجا و اسهال ، بثورات مخصوص پوستی ، بیرون زدگی چشمهارابرایش توضیح دهم .منشی با ناراحتی گفت : پس به خاطر این است که هر روز  با مراجعه کنندگان درگیر می شوم من همیشه فکر می کردم که آنها پررویی می کنند!!، پس در اصل تقصیر از خود من بود.بعد دلداری و توضیح کامل نقش تیروئید در بدن و بیماریها و درمان آن، به او قرص متی مازول دادم . هفته بعد که وقتی او را دیدمش فرق زیادی نکرده بود .دارو را دو برابر کرده و قرص پروپرانول نیز به آن اضافه نمودم . تا چند ماه نتوانستم  او را ملاقات نمایم.طرح من نیز در عرض آن چند ماه تمام شد و به عنوان رئیس روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه منصوب شدم.روزی برای بازدید و دیدن رئیس بهداشت به مرکزبهداشت شهرستان رفته بودم دیدم که منشی عوض شده و فردی چاق و بسیار خوش اخلاق به جای منشی قبلی جایگزین شده و از آن منشی بدخلق نیز خبری نبود. سلام دادم و رد شدم منشی گفت: ببخشید آقای دکتر من را به جا نباوردید؟!! گفتم متاسفانه نه! گفت : من همان منشی سابق هستم که با همه درگیر می شدم،با شنیدن حرفش یکه خوردم.منشی به دنبال درمان هم چاق شده بود و هم رنگ و رویش سفیدتر و خوش چهره تر،حال بعد گذشت سالها او بازنشسته شده و در یک آژانس معاملاتی شلوغ کار میکند ولی آنچه باعث رونق آژزانس شده خوش اخلاقی او بوده و همیشه با شوخی میگوید اگه چند سال زودتر گواتر من تشخیص می دادی آلان من کل اورمیه را می خریدم !!.  .

http://www.rs272.com/

WEST AZERBAIJAN  URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( دوشنبه 87/2/23 :: ساعت 6:22 عصر )
»» سرطان ونقش ماری کوری

                 سرطان ونقش ماری کوری 

 http://www.rs272.com/

 ماری کوری در سال 1867 در لهستان متولد شد. او، به عنوان یک کودک، مردم را با حافظة خارق‌العاده‌اش، شگفت‌زده می‌کرد. او خواندن را وقتی تنها چهار سالش بود، آموخت.

پدرش یک پروفسور علوم بود. ابزارهایی که او در جعبه‌ای شیشه‌ای نگهداری می‌کرد، ماری را مجذوب می‌کرد. ماری رؤیای دانشمند شدن را در سر می‌پروراند، اما میدانست این کار آسان نخواهد بود. خانواده‌اش خیلی فقیر شدند و در سن 18 سالگی، ماری یک معلم سرخانه شد و به خواهرش برای درس خواندن در پاریس کمک مالی می‌کرد. بعدها خواهرش نیز او را در تحصیلش یاری کرد.

در آن روزها، برای دختران دانشگاهی در لهستان نبود. بنابراین، در سال 1891، ماری به دانشگاه سوربن در پاریس رفت. او به قدری فقیر بود که تنها نان و کره می‌خورد و چای می‌نوشیدو لباسهای کهنه‌ای را که با خود از Warsaw آورده بود می‌پوشید.

هر روز تا 10 شب در کتابخانه درس می‌خواند، پس از آن به اتاق سرد کوچکش می‌رفت و تا ساعت 2 یا 3 صبح مطالعه می‌کرد.

بعد از 4 سال در سوربن، ماری با Pierre Curie یک فیزیکدان مشهور، ازدواج کرد. (یک فیزیکدان یک دانشمند است که طبیعت فیزیکی جهان را مطالعه می‌کند ـ اشیاء از چه ساخته شده‌اند و چرا اینطور رفتار می‌کنند).

همراه با Curie به دنبال عناصر جدید گشتند. آنها سنگ معدن اورانیوم را گرفتند، آسیاب کردند و جوشاندند. آنها، آنرا با اسیدها و سایر مواد شیمیایی مورد آزمایش قرار دادند. سرانجام پس از چهار سال کار سخت ومصرف تن‌ها سنگ معدن، آنها یک دهم گرم رادیوم خالص داشتند. آنها نخستین عنصر رادیواکتیو را کشف کرده بودند.

در سال 1903، ماری، پیر و یک دانشمند دیگر به نام Henry Becquerel، جایزه نوبل در فیزیک را به خاطر کشف رادیوم و مطالعه رادیواکتیویته بردند. ماری کوری اولین زنی بود که جایزه نوبل فیزیک را برد. بعدها، او یک جایزه نوبل دیگر در شیمی برد.

در زمان جنگ جهانی اول، ماری بر روی اشعه‌های X کار می‌کرد. او باور داشت که آنها می‌توانند در درمان بیماریهایی مانند سرطان کمک کنند. او هیچ‌گاه سعی نکرد که از کشفیاتش برای مال‌اندوزی استفاده کند، زیرا معتقد به کمک به دیگران بود.

 http://243.blogfa.com/post-76.aspx

http://www.rs272.com/

AZERBAIJAN  URMIA--Dr.RAHMAT  SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( شنبه 87/2/21 :: ساعت 2:14 عصر )
»» شوک آمپول پنی سیلین – خاطره پزشکی

                 شوک آمپول پنی سیلین – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی(ره) اورمیه

ویراستاران : سیمین گله بان – فریده گل افشان

http://www.rs272.com/

دریکی ازروزهای  دوره انترنی پزشکی طبق معمول از پزشک قبلی ، بیماران تحت نظر رادر اورژانس تحویل گرفتم .البته تعدادی از بیماران زیر نظر سرویسهای تخصصی بودند که کار خاصی با آنها نداشتم. بعد از نیم ساعت پرستاری آمد و گفت: آقای دکترخانم میان سالی ازعصر تحت نظر،بدون دستور خاصی می باشندو وضعیتشان کاملا مشخص نیست که آیا بستری خواهند شد یا مرخص می گردند ؟ لطفا ایشان را ویزیت کنید تا تکلیف ما نیزمعلوم شود .بیمارخانمی حدودا 55 ساله که ظاهرا مشکل خاصی هم نداشته و به خاطر تب و سرفه آمده بود . پرسیدم : مادرچه مشکلی شما را به بیمارستان کشانده است؟ گفت: پسرم چند روزی استکه سرما خورده ام، متاسفانه داروهای خوراکی ا ثری نداشته اند برای همین دلیل آمده ام تا آمپول یا سرمی به من تزریق کنیدتا حالم خوب شود .بعد از معاینه حلق بیمارمتوجه آنژین شدید بیمارشده وپیش خودم گفتم که مسن جماعت ،عاشق پنی سیلین تزریقی هستنداز بیمار پرسیدم مادر به پنی سیلین حساسیت نداری ؟ گفت نه بابا به اندازه موهای سرم تزریق کرده ام به پرستارگفتم  که یک آمپول پنی سیلین 1200000 بنزاتین عضلانی به او تزریق کند.بعد از پنج دقیقه بالای سر بیمار آمدم که بگویم مادر شما مرخص اید،دیدم که بیماربه شدت رنگ پریده است دست به پیشانیش که زدم خشکم زد، بیمار همچون یک قطعه یخ بوددر حالیکه قبل تزریق همچون یک کوره آتش می ماند.به چشمان بیمار که نگاه کردم بیمار حالت طبیعی نداشت و سفیدی چشمانش بیشترشده و شبیه افراد در حال غش بود.هر قدرسعی کردم که فشارش را بگیرم ولی نشد،داد کشیدم خانم پرستاربدو که بیمار دچار شوک آنافیلاکتیک پنی سیلین شده است و دستوردادم فوراآمپول آدرنالین ، دگزامتازون ، سرم نرمال سالین تزریق و مریض را مانیتورینگ قلبی کنند . پرستاری که آمپول را زده بود، تا متوجه شد بیمار به شوک رفته است ،غش کرد و به زمین افتاد.مجبور شدیم آن پرستاررااززمین بلندکرده وروی یک تخت قراردادیم ودوباره سراغ بیمار شوک رفته برگشتیم .به پرستاردیگری همان دستورات را دادم  ،ولی بعد از ده دقیقه حال بیمار اصلا خوب نشد، از دیگر پزشکان مشورت خواستم . تمام داروهای تجویزی وعلائم بیماررا چندین بارچک کردیم ولی به نتیجه ای نرسیدیم. حال بیمار لحظه به لحظه بدتر می شد در این هنگام پسر بیمار از در اورژانس وارد شد و شروع کرد به داد و بیداد و گریه کردن که خدایا مادرم مرد ،پدر که نداشتم ،مادرم را نیز گرفتی و ... . از بخت بدمان پسر بیمار صرع داشت و یکدفعه دچار تشنج شده ، به زمین افتادو سرش شکافته گردید وبه شدت ازسرش خون فوران کردوضعمان بد بود بدترنیزشد.واقعا نمی دانستم بیمار شوک رفته را درمان کنم یا پرستار غش کرده یا به پسر سر شکافته پیرزن را، شیر تو شیر بود .یکی از پرستاران سریعا به پسر در حل تشنج دیازپام  وریدی زد و سرش را پانسمان کرد.مجبور شدم به پزشک متخصص آنکال زنگ بزنم . کنار تخت بیمارپنجره ای بود که یک سرنگ پر، دو سی سی نظرم را جلب کرد. از پرستاردوم  پرسیدم : این سرنگ حاوی چه آمپولی است وچرا بالای سر بیمار قرار داده اید؟! گفت : نمی دانم از پرستارغش کرده باید بپرسید. رفتیم بالای سر پرستار غش کرده ، دیدیم که خوب شده و ناخواسته شروع به گریه کرد و در پاسخ سؤالم گفت: آقای دکترببخشیدآن آمپول آدرنالین بود !! که از ترسم  فراموش کردم بزنم  پیش خودم گفتم پیرزن مرد!! و حتما منو به زندان میبرند !! بعد از دلداری پرستار گفتم  :شما گناهی ندارید متاسفانه در میان هزاران نفری که پنی سیلین ترزیق میکنند یکی دچار شوک شدید آنافیلاکتیک میشود و هیچکس گناهی ندارد و از بد شانسی بیمار و پزشک و پرستار است .چه می توانستم بگویم داروی بسیار مهم بیمارتزریق نشده بود. ساعت پنج صبح شده و پزشک آنکال هم سریعا خود رابه اورژانس رساند و فقط یک سؤال پرسید : آقای دکتر اسمتان چیست؟! . همان آمپولی که پرستار غش کرده از یادش رفته بودتا بزند را، دستور داد تزریق نمایند !! بعد آن تزریق وضع بیمار به حالت اولیه برگشت و بعد از مدتی مرخص شد. روزبعد که استاد آنکال در میان تمامی اساتید و دانشجویان در مورنینگ خواست مرا سکه  یک پول کند که من نیز زنگی کرده قبل اینکه به پشت تریبون احضارم کنند، به سن سخنرانی رفته و جریان اتفاق افتاده را با طنزگونه شرح دادم وبه جای تنبیه با تشویق حضار سر جای خود نشستم !!. ولی روزامتحان پایانی بخش اورژانس داخلی  متاسفانه همان استاد حال گیری کرد وبا وجود رضایت همه اساتید، دو نمره من را کم کرده تا دیگرهیچگاه بی دقتی در کارخودم نکنم .اتفاقا من از آن استاد همیشه منمونم که باعث شد حتی به فردی که قبلا پنی سیلین تزریق کرده اعتماد نکنم و با احتیاط پنی سیلین تجویز کنم، هرچند همه میدانیم که پنی سیلین یک آمپول معجزه آسا بعد از جنگ جهانی دوم به بعد میباشد و جان میلیونها نفر را نجات داده و میدهدولی متاسفانه وجود حساسیتهای نادر ولی کشنده همیشه یکی از موارد دردسر آفرین در استفاده از پنی سیلینها میباشد چه بسا افرادی هستند که حتی به یک کپسول آموکسی سیلین نیز حساسیت داده اند از اینرو همه پزشکان در مصرف پنی سیلین همیشه دغدغه دارند . بهرحال از آنروز به بعد که حداقل چهارده سال میگذرد از آن استاد به احترام و آن اتفاق به عنوان یک خاطره طنز آلوده درام یاد میکنم.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN - URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( سه شنبه 87/2/17 :: ساعت 11:1 عصر )
»» شیرگاو وپیرزن – خاطره پزشکی

               شیرگاو وپیرزن – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی ازمرکز آموزشی درمانی امام خمینی(ره) اورمیه  

ویراستار : فریده گل افشان و سیمین گله بان از اورمیه

http://www.rs272.com/

در زندگی همه انسانها، بسیاراتفاق افتاده که فردی رابه خاطرخصوصیاتی ،مثل سادگی ،بی آلایشی ،صداقت ،حسن نیت باوجود عیبهای ظاهری وبدنی ازدیگران بیشتر دوست داشته باشیم وموقع دیدنش احساس سبک بالی و راحتی بکنیم . تجربه دیدارافرادچاپلوسی که به خاطر رسیدن به نیات واهدافشان ، پشت سرهم قربان صدقه آدم می روند رانیزداشته اید . بی شک دیداراین نوع ازافراد هیچگونه مهر ومحبت متقابلی درانسان ایجاد نمی کند . یادمه چندین سال قبل پزشک و مسئول درمانگاه روستایی بودم آن موقع پزشک خانواده راه اندازی نشده، برای همین دلیل بسیارتحت فشار بودم. طوریکه تا ساعت دوازده ظهر علاوه بر ویزیت بیماران بایستی به  سرکشی سایرروستاها به نوبت می رفتم . به همین علت اجبارابیماران را به سرعت ویزیت میکردم. گاهاً بیماران تکراری می آمدند و باعث خستگی مضاعف من می شدند . اکثر این بیماران جزء بیمارانی قرارداشتند،که دارو را به خوبی مصرف نکرده یا صبورنبودند وانتظارداشته اند بیماریشان با اولین تزریق آمپول یا خوردن قرص خوب شود . همیشه به شوخی به بیماران می گفتم:بابا اینجا امام زاده نیست که با یک نگاه یا لمس بیمار شفا یابد من فقط در خوب شدن شما سبب هستم آنکه درمان واقعی میکند خداست .القصه دربین این بیماران تکراری، مادر بزرگی بسیارمسنی بود که هر چند روزیک بار به طورمداوم جهت کنترل فشارخونش مراجعه می کرد یک پیرزن کوتاه قد ،نسبتاً چاق و دارای بیماری فشار خون ،قند خون ،آرتروزشدید و همیشه با عصا می آمد و با تانی و بسیار آهسته راه میرفت. گرفتن فشارخون او معادل چند بیمار دیگر وقت مرا می گرفت . اما چهره نورانی وادب ومتانت فراوان پیرزن همیشه مرا مجاب می کرد که به احترامش هنگام ورود از صندلی برخاسته و تا روی صندلی ننشسته من نیز ننشینم . در عرض چند دقیقه ای که فرصت می گذاشتم و او را معاینه یا فشارش را می گرفتم به من و خانواده و پدرو مادرشهیدم دعا هایی که منبعث از روحی متعالی و با ایمان و سرشارازعشق به خدا و ائمه بود، برایم ارزانی می کرد .هر بار نیز چند عددمغز بادام یا گردو یامقداری کشمش روی میز می گذاشت ومی رفت . معاینه این بیمار با اینکه بسیار تکراری بود اصلاً خسته ام نمی کرد . جالب اینکه هر بارنیزویزیت دولتی را می پرداخت. میزمعاینه من در اتاقم بسیار بزرگ ، فلزی و قدیمی بود. به خاطر آنکه چهره اتاق را خوب جلوه کند دورتا دورمیزرامجبورشده ام تا پایین اش پارچه رنگی بکشیم . در نتیجه قسمت پائین آن دیده نمی شد . در و دیوار اتاقم را نیز پوسترهای بهداشتی زده تا سوراخ و سنبه های دیوارها پوشیده شوند . روزی احساس کردم بوی بسیار بدی از اتاقم به مشام می رسد اول فکرکردم این بوازتوالت درمانگاه یا چاه حیاط درمانگاه می آید ولی چیزی در این رابطه پیدا نکردیم .چند روزی این بوی ناشناس مشام همه را آزرده کرد .تا اینکه هنگام تمیز کردن زیرمیزمن با صحنه عجیبی روبرو شدیم چندین ظرف پلاستیکی حداقل دو کیلویی و در بسته که کپک فراوانی نیز روی آن رشد کرده بود، پیدا کردیم در نگاه اول به نظر محتویات دوغ می آمد ولی بعد از باز کردن یکی از ظرف ها فهمیدم که شیر بسیار ترشیده می باشد !!. با تمیز کردن و بردن آن ظرفها بوی بد نیزازبین رفت. ولی معلوم نشد که چرا وتوسط کی و چگونه ظرفهای شیرها ی ترشیده و بد بوزیرمیزمن قرارگرفته است ؟!.تمامی موارد ممکن رابررسی کردیم مثلااینکه احتمالا یکی ازکادردرمانگاه به صورت عمدی خواسته مرا که مسئول درمانگاه بودم به خاطر نداندن مرخصی یا امثال آن اذیت کند ،بعد اً دیدم که با همه صمیمی و دوست هستم و امکان این مسئله وجود ندارد. بعد گفتم احتمالاً یکی از بیماران یا همراهانی که از درمان من یا اجرای قوانین بهداشتی محیط شاکی است این کاررا انجام داده باشد در این مورد به اتفاق نظررسیدیم که حتماً این چنین است چون که همان ماه ما تعداد زیادی از متخلفین بهداشتی را به پاسگاه و دادگاه معرفی کرده بودیم . از آنروزبه بعد کار من ودیگرکادردرمانگاه ،بررسی حرکات و آنچه دردست بیماران بود، گردید. باوسواس خاصی به پاهای بیماران هنگام ویزیت نگاه می کردم که ببینم چه کسی این ظرف های محتوای شیر گندیده را با پایش زیرمیزمن میگذارد. این کارها به نتیجه نرسید ولی تا مدتی از آن ظروف نیز خبری نشد !!. بچه ها گفتند آقای دکترحتماً آن فرد شرور فهمیده که ما رازش را کشف کرده ایم برای همین دلیل اینجا آفتابی نمی شود . یک روز که اول هفته هم بود باز آن خانم مسن که چادری  نیزبود با تانی زیاد که دلالت بربیماریش بود به اتاقم آمد و روی صندلی نشست. چون چند روزی عادت کرده بودم هنگام نشستن بیماران به پاها و طرز نشستن آنها نگاه کنم نا خواسته به کفش این پیرزن بیمارخیره شدم . جالبه که یک ظرف ازهمان نوع ظروف را به آرامی باپا به زیر میزهدایت کرد وباعث تعجب من شد .کاری نمی توانستم بکنم چون این بیمار مورد احترام خاص من بود. بعد رفتن او زود با کادر،درظرف باز کردیم ولی شیر تازه بود نه ترشیده !! وتازه فهمیدم که پیرزن بیماردرهر بار مراجعه ،جهت قدردانی یک ظرف شیر تازه رابرای من می آورد و چون می دانست این نوع هدایا را قبول نمی کنم به آرامی با پا زیر میزم می گذاشت و میرفت .مخصوصا آن شیر را از تنها گاوی که داشت، با دستان نحیف و ضعیف خود با عشق و علاقه فراوان دوشیده و میاورد . تا چند روز از کار این پیرزن منگ و شرمگین شدم چونکه احساس محبت پیرزن بسیار مسن را تا آن روز به درستی درک نکرده بودم .مخصوصاً دعاهای آن پیرزن بسیارازگره های کورزندگی مرا بازنموده بود.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( پنج شنبه 87/2/12 :: ساعت 10:51 صبح )
»» خفگی باخوردن آب – خاطره پزشکی

خفگی باخوردن آب – خاطره پزشکی

نوشته :ابراهیم تاروردی زاده پرستار مرکز آموزشی ودرمانی امام خمینی(ره) اورمیه

ویراستاران : دکتر رحمت سخنی  وسیمین گله بان از اورمیه

http://www.rs272.com/

صبح اول وقت سرحال بعداز چاق سلامتی با همکاران و پزشک اورژانس گفتم : به به عجب آرامشی ، خدا کند همیشه اورژانس چنین آرام باشد .طولی نکشید این آرزوی چند ثانیه ای  ما با آمدن یک مریض پر سرو صد نقش  واقعیت نگرفت . چند نفر یک دختر را با درخواست کمک ویا حسین گویان کشان کشان  به داخل اورژانس آوردند .همراهان  دور مریض را گرفته و شیون می کردندآنهم چه شیونی ، هر کس از دور می شنید خیال میکرد بیمارشان فوت کرده است  . داخل اورژانس بیشتربه یک مراسم مرثیه شبیه بود تا اورژانس!!. به هر حال دکتر اورژانس گفت : بابا بالاخره اجازه می دهید مریض را معاینه کنم یا نه ؟ ! یک آقا که مثل بچه ها داد و هوارمی کرد بعد از پاک کردن آب بینی و چشم اش گفت : آقای دکتر دخترم داره خفه می شه لطفاً کمک اش کنید. انصافاًمرد صدای نکره و وحشتناکی داشت و هر بارکه گریه میکرد تا چند دقیقه گوش آدم مثل یک دیاپازون صدا میداد . به زور از هاله زنان ها و مردان سر و سینه زن  گذاشتیم و دختری دیدیم حدود10 ساله که به شدت تنگی نفس داشته و سیانوز شده بود .متوسل به نگهبان ها شده و همراهان رابا هزارمصیبت از بیمار جدا و دور ساختیم و شروع به انجام اقدامات اولیه اورژانسی کردیم اما بیمار بااکسیژن دادن خوب نشد  شدت تنگی نفس بسیار زیاد بود. همراهان به خاطره اضطراب و عدم داشتن تعادل روحی کمک خاصی جواب دادن به سوالات دکتر اورژانس نکردند. تا اینکه مرد دیگری که از دیگر همراهان آرام تربه نظر میرسید وارد اورژانس شد و نزدیکتر آمد وبا احترام از پزشک خواهش کرد حداکثر کمک را به فرزنداش انجام دهد ! ! وگفت دخترم به دنبال خوردن آب چشمه ای که منتهی به برکه ای  بوده دچاره خفگی شده است . دکترهمان طور که سعی می کرد بیمار را آرام کند به داخل دهانش را نگاه کرد و پرسید ببخشید: آن آقای که دارند فریاد ونعره می کشند مگر پدر دختر خانوم  نیستند؟ مرد تازه وارد گفت نه ایشان همسایه ما هستند!! . ایشان تمام بچه های محله مارا به عنوان فرزند خود تلقی می کنند!! . دکتر گفت : مر حبا به این همه احساسات مخصوصاً صدای بدون رقیب  شان ، که اگر اینگونه ادامه بدهند همه دیوارهای اورژانس فرو میریزد .به هر طریق من نیز به دهان بیمار نگاه کردم عجیب بودانتهای دهان بیمار چنان متورم شده بود که  اصلاً جای برای ورود آبسلانگ وجود نداشت . مثل اینکه ابتدای حنجره بیمار سوراخ نداشت . سعی کردیم به بیمار لوله تراشه بگذاریم تا خوب تنفس بکشد تا از خفگی جلوگیری بکنیم . ولی نتوانستیم این کار را انجام دهیم. در این حین به فکرم افتاد نکند چیزی هنگام نوشیدن آب به دهان دخترک رفته باشد؟! ولی چه چیزی می توانست در آب از طریق خوردن وارد دهان دختر شود. ؟! از دکتراورژانس پرسیدم : آقای دکتر داخل برکه یا چشمه این مناطق چه موجوداتی وجود دارند ؟ ! دکتر گفت :من چه می دانم .مار ،قورباغه ، ماهی  ، زالو و ...  همینکه گفت :زالو گفتم : خودشه ،بیمار زالو قورت داده است من قبلاً شنیدم که روزی مریضی راآورده بودند که به خاطر آنکه تورم لوزه بیمار را کم کنند زالو داخل دهان بیمار کرده بودند و آن نیز دچارچنین وضعی شده بود همانطور که دکتر سعی میکردبا  لارنگوسکوپ لوله تراشه را وارد حنجره بیمار بکند یک دفعه دیدم در انتهای حلق بیمار یک چیزی شبیه کرم به حنجره بیمار چسبیده است که در اصل همان زالو بود. بالاخره بعد از تلاش فراوان زالو را که به خاطره مکید ن خون به شدت متورم شده بود به آرامی در آوردیم و بیمار توانست تنفس کند . بیمار بعد از چند روز استراحت و بستری به حالت اولیه برگشت وبه زندگی خود ادامه داد . راست گفته اند که پزشکی ترکیبی از علم وتجربه بوده وامروزه  نیز یک کار گروهی است .

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( یکشنبه 87/2/8 :: ساعت 1:26 عصر )
<      1   2   3   4   5   >>   >

Google
»» لیست کل یادداشت های این سایت
آثاردرحال انتشار استاددندانپزشکی دکترمحمدابراهیم ذاکرMedical his
بررسی کتب استاددندانپزشکی دکترمحمدابراهیم ذاکرMedical history
خاطرات استاددندانپزشکی ونویسنده شهیردکترمحمدابراهیم ذاکر Medica
خاطرات دکتر محمدحشمتیان دندانپزشک امام خمینی (ره)Medical history
خاطرات کوتاه و جالب دندانپزشکان Memoirs of Dentists
خاطرات تلخ وشیرین استاد دندانپزشکی دکتر مسعود رضایی
شرایط درخواست مشاوره پزشکی رایگان اینترنتی دکتر رحمت سخنی
جیمیل جدید دکتر رحمت سخنی برای مشاوره رایگان پزشکی
در گذشت ناگوار خانم دکتر مهرزاد صدقیانی بانوو پزشک سخت کوش آذربا
معرفی 150 پزشک ایرانی خاطره نویس
[عناوین آرشیوشده]