سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سخن در بند توست تا بر زبانش نرانى و چون گفتى‏اش تو در بند آنى ، پس زبانت را چنان نگهدار که درمت را و دینار . چه بسا سخنى که نعمتى را ربود و نقمتى را جلب نمود . [نهج البلاغه]
دکتر رحمت سخنی - خاطرات و تاریخ پزشکی Dr.Rahmat Sokhani
 RSS |صفحه اصلی سایت |ارتباط با من| درباره من|پانل اصلی سایت
: جستجو
اوقات شرعی
شنبه 99/3/10

» درباره من
دکتر رحمت سخنی - خاطرات و تاریخ پزشکی Dr.Rahmat Sokhani
مدیر وبلاگ : دکتر رحمت سخنی[108]
نویسندگان وبلاگ :
دکتر سعید اعلم رضائیه (@)[0]



» پیوندهای روزانه
سایت پزشکی فوق تخصصی دکتر رحمت سخنی [471]
سایت پزشکی تخصصی دکتر رحمت سخنی [243]
خاطرات پزشکی و امدادگری [544]
خاطرات پزشکی کشور نیوزیلند [424]
خط خطهای دیجیتال دکتر کوچولو [284]
دکتر ریحان [279]
دکتر سینوهه [305]
حال و هوای دل یک پزشک [586]
حرفهای یک دل ..... [259]
یک دانشجوی پزشکی [650]
خاطرات پزشک ترک اعتیاد [450]
مدلاگ [80]
خاطرات روزهای طبابت [677]
خاطرات پزشکی [517]
پایگاه اطلاع رسانی پزشکان ایران [200]
[آرشیو(15)]

» عضویت خاص و عادی
 





Powered by WebGozar


» فهرست موضوعی یادداشت ها
پزشکان مشهور آذربایجان[3] . مشاهیر آذربایجان[2] . مشهی آذربایجان . معرفی 150 پزشک . آذربایجانی بیاد ماندنی در پزشکی . افتخار همیشگی آذربایجان . انتقال خون . ایرانی خاطره نویس . بیمارحاضر . بیمارغایب . پدر جراحی نوین ایران . پدر واکسن تب برفکی . پدرژنتیک پزشکی . پرفسور یحیی عدل . پروفسور داریوش فرهود . پزشک خاطره نویس . پزشکی باستان ایران . تاریخچه . تاریخچه بهداشت صنعتی دنیا . تاریخچه بیماری ایدز . تاریخچه بیماری جذام . تاریخچه بیماری سل . تاریخچه پزشکی . تاریخچه پزشکی ایران باستان(2) . تاریخچه دیابت . حکیم فردوسی . داستان اشک . دکتر الکساندرفلمینگ . دکتر محمد علی مولوی . دکتر مهدی آمیغی . دکترجواد غفورزاده . دکتر بابک زمانی متخصص بیماریهای اعصاب و روان . روانشناسان مشهورجهان . روزپزشک ویک دنیاتحقیر ........ . زندگینامه پزشک مشهور آذربایجانی . زندگینامه جراح مشهور آذربایجانی . کشف پنی سیلین .
» آرشیو مطالب
آرشیومطالب پیشین
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مهر 1387
آبان 88
شهریور 88
مرداد 88
اسفند 87
آذر 87
دی 89

» لوگوی سایت


» لینک دوستان
خانه ی خانواده
عارفانه های یک دوست
اندیشه نگار
دلنوشته ها
بلوچستان
رایحه ی انتظار
لحظه های آبی( دلسروده های فضل ا... قاسمی)
گلبانگ سربلندی
اقلیم شناسی دربرنامه ریزی محیطی
زمزمه نسیم
عارفانه
اسپایکا
بشنو از دل
دلنوشته های قاصدک
بهارانه
دزدانِ سرِ گردنه
کلکسیون بهترین تمبرهای جهان
اشپزی کد بانو
داروساز
دختران حوا
اسیرعشق
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
ستارگان دوکوهه
طب ورزشی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب سالمندان دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پیمان دانلود
ورزشهای رزمی
عــــشقـــــولـــــک
جراح دیوانه
دکتر گمشده
خاطرات پرستاری
خاطرات یک داروساز
خاطرات یک دندانپزشک
Deja vu (خاطرات پزشکی )
خاطرات پزشکی یک خانم دکتر(خاطرات یک لیلا)
مرکز اطلاع رسانی اذربایجانیهای مقیم خارج کشور
خاطرات جبهه
پزشک دهکده
بخش زنان و رزیدنت های زنان
گل یخ (خاطرات پزشکی)
سایت دکتر سعید اعلم رضائیه
دکتر مارمولک
خاطرات دوران اسارت
دکتر بابک زمانی
طب نظامی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی عمومی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت روانشناسی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب مذهبی دکتررحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
شمس الظلام
وبلاگ شخصی من ( رضا )
عاشقتم
سماتکــــــــه
Missing
Famoonevis
طب سنتی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت دندانپزشکی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت دارو سازی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی فوق تخصصی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
پزشکی تخصصی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب پزشکی قانونی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب هسته ای دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
سایت گوناگون دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
طب اورژانس دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
من.تو.خدا
آوای روستا
رضا صفری
زنبورعسل
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
جوان امروزی
03955809074 سید مهدی ملک الهدی
رضوانه
قائم صنعت سپاهان
Taekvondo@

» لوگوی لینک دوستان





















» طراح قالب » میربهزادمیراسمعیلیان

» نظر سنجی

دانلود آهنگ جدید
»» سنگ کلیه مرگ زا

                        سنگ کلیه مرگ زا

نوشته :دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستار: سیمین گله بان از ارومیه

http://www.rs272.com/

یکی دو سال قبل دراتاق پزشکان دوست پزشکی را دیدم که دمق نشسته و اصلا متوجه ورود و سلام من نشد. با سرفه اورامتوجه خود کردم وگفتم : معلومه شیفت شب سختی داشتی؟ گفت : نه بابا اصلا شیف نبودم امروزمنو خواستند وگفتند که مصرف مواد مخدرت زیاده وباید آنرا کم کنی!!. به شوخی گفتم : داداش مصرف  خودت راکم کن...از حرف من به شدت عصبانی شد گفت : خودت بهتر میدانی که یک مریض با سنگ کلیه چه دردی را تحمل میکند آن وقت یک تعدادکه از اورژانس وپزشکی سردرنمی آوردند بخشنامه صادر میکنند برای بیمار رنال کولیکی (بیمارانی که درد شدید ناشی ازسنگ کلیه دارند) ماده مخدرتجویزنکنیم خودت بهترمیدانی که تنهاپناهگاه بیماران بدحال و رنال کولیکی فقط  اورژانسها هستند وجائی نیز دیگر برای این بیماران بینوا وجود ندارد. از طرفی برخلاف متون علمی رشته اورولوژی:

  میگویند به این بیماران مرفین نزنیم !! ومی گویند به بیمار رنال کولیکی شیاف بده .به نظرشماااین موضوع عجیب نیست .در کشورما علم حرف اول را نمی زند ،علم دررده های بعدی زندگی وکاریک ایرانی است. میگویند آمپول مرفین از خارج وارد میشه وارزبری دارد درحالیکه درسطح جامعه مثل نقل و نبات، دست جوانان مواد مخدر مصرف وجود دارد ولی کسی جیکش درنمی آید. در عوض برای استفاده یک آمپول مخدر برای بیماررنال کولیکی،همه به یاد ارز و کسر بودجه کشورمی افتند واقعا که زمانه عجیبی شده است. به شوخی گفتم: بابا خودتو ناراحت نکن،حالا بلند شویک بیمارآمده،مثل اینکه رنال کولیکی است و به درمان جواب نداده است. با این حرفم دوستم با عصبانیت از صندلی بلند شد وقتی دیدم که وضعیت قرمزه، معطل نکردم وزود به طرف اورژانس رفتم و تنهایش گذاشتم به این فکرمی کردم مگر می شود بیماررا با قرص یا شیاف درمان کرد. آن روز هر دونفرمان شیفت را تمام وبه خانه رفتیم. فردای آن روزبه درمانگاه رفتم و نزدیکیهای ساعت یازده شب سروصدای شیون ازاورژانس به پاخاست. اولش توجهی نکردم ولی صداها لحظه به لحظه بیشتر می شد و چون بیمار نداشتم به اورژانس رفتم.جمعیت زیادی بالای سر بیماری که احیا قلبی ریوی می کردند،جمع شده بود که از هر رده و رشته پزشکی و پرستاری آنجا حضور داشتند.کمی عجیب به نظرمیرسید.ازپزشک معالج پرسیدم: اینجا چه اتفاقی افتاده؟ گفت: مریض سکته قلبی کرده ولی نه در خانه، بلکه دراینجا سکته کرده است و ادامه داد: مریض بدون سابقه قبلی و فقط با درد کلیه ازامروز که درسونوگرافی سنگ کلیه مشخس شده به اورژانس مراجعه می کند. در ابتدا به او شیاف و آمپولهای معمولی ضد درد میدهند ولی به دردجواب نمیدهد، سپس سرم آمینوفیلین ودهها دارو به بیمارتجویزمیشود، ولی بازبه درمان جواب نمی دهد.  بیمار دائی سوپروایزردفتر پرستاری و بسیار جوان و تحصیل کرده بوده لذا از تمامی پزشکان و حتی متخصصین رشته های دیگرنیزکمک خواسته بودند. ولی نتیجه ای حاصل نشده و بالاخره مریض هم به علت دردشدید کلیه ناشی از سنگ کلیه و نیز ترس خاصی که داشته، دچار حمله قلبی شده و سکته می کند. بالای سر بیمار که رفتم دیدم مردمکهای بیمارمیدریازدوبل (یعنی مردمکهای بیماربه حداکثر گشادی خود می رسندوعلامت بسیاربدی میباشد و اکثرا دلیل بر مرگ مغزی میباشد) بوده و روی صفحه مانیتورخط صاف و ضربان صفر را نشان می داد که نشانه مرگ بیمار بود.هر چند چنین مرگهای ناشی از درد کلیه بسیار کم اتفاق می افتد ولی آن شب متاسفانه چنین شد و بیمار فوت کرد. البته خدا درد پهلو ناشی از سنگ کلیه را نصیب هیچ فرد نکند دردشان آن چنان شدید و حشتناک است که گاها حتی سر خود را به شدت به دیوار میزنند و مثل مار به دور خود میپیچند این درد بیشتر به خاطر گیر کردن سنگ و تحریک سیتم درد همراه با تهوع میباشد درمان خاصی ندارد و تا سنگ دفع نشده ممکن است دههابار بیمار را به اورژانس بکشاند.بیمار و خانواده بیمارچون ازافرادی تحصیل کرده ای بودند و در روند درمان و احیا قلبی ریوی حضورداشتند لذا با کادر پزشکی و پرستاری همکاری و مرگ عزیزشان را هر چند به سختی ولی پذیرفتند . دوست پزشکم حق داشت که از بخشنامه یا دستور العملهای افرادی که در اورژانس ها نیستند و درد مریض و مردم را نمی دانند،ناراحت شود. هرچندحال برای این بیمار بر خلاف آن بخشنامه از انواع ضد درد مخدراستفاده شد!!ولی تقدیر بیمارجوان مرگ بود.اما براستی کاهش بودجه سلامتی به بهانه های ساخت و سازدربخش های کشاورزی یا صنعت می تواند جوابگوی مرگهای اینچنینی باشد؟! واقعا در کشورهای مترقی نیز سرانه سلامت به بهانه سرمایه گذاری در بخش صنعت و کشاورزی مثل کشور ما کم میباشد یا این بخش سلامت است که تضمین کننده رشد و ارتقا دانش عمومی و تخصصی جامعه میباشد.واقعا نمی دانم ...

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( سه شنبه 87/2/3 :: ساعت 10:38 عصر )
»» وزیربهداشت وسرقت واکمن - خاطره

وزیربهداشت وسرقت واکمن - خاطره

نوشته :دکتررحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره)

ویراستاران : سیمین گله بان – فریده گل افشان از ارومیه

http://www.rs272.com/

زمزمه آمدن وزیر بهداشت و درمان چند روزی همه جا پیچیده بود .آن موقع من مسئول روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه بودم . متأسفانه برخلاف اصول واهداف یک روابط عمومی واقعی ،تشریفات به عهده واحد روابط عمومی ودر اصل به عهده من بود . نفراول وزارت می آمد وبرای گرفتن امتیاز به دانشگاه باید بابوق وکرنا به استقبال وزیرمی رفتیم .سریع چند پلاکارد و پارچه بزرگ خیرمقدم تهیه واسامی وزیروهمراهان راروی آنها با آب وتاب نوشته ودر ورودیهای شهروفرودگاه نصب کردیم .ولی شب متوجه شدیم که آقای وزیرو همراهان نمی آیند وکسانی دیگری خواهند آمد، شبانه مجبورشدیم پارچه های دیگرتهیه وهمان شب به درودیوار وفرودگاه بزنیم. ولی جالب اینجاست صبح فردای آنروزکسانیکه ازپلکان هواپیما پیاده شدند ،غیراز افرادی بودندکه ما روی پارچه ها ،اسامی آنهارا نوشته بودیم !!وپلاکاردهای ما به صورت پارچه های رنگی همچون یک سیرک خنده دار، توسط باد به این طرف و آن طرف وزش کردند .دمق وناراحت همراه با مهمانهابه دانشگاه برگشتیم. ظهرفاکس آمد که وزیر بهداشت عصر خواهد آمد!!.گفتیم بابا اینها چوپان دروغگوشده اند ومطمئن اینبار نیزوزیرنخواهد آمد. برای همین دلیل هیچ پارچه خیرمقدمی ننوشتیم و امامتأسفانه عصروزیرآمد !!ومارا سکه یک پول جلوی رئیس دانشگاهمان کرد.درعوض عصرآنروز،آقای وزیربهداشت را با تعداد زیادی ازماشین های شیک استانداری و دانشگاه همچون یک عروس به هتل بردیم. فردای آن روزقرارشد وزیر در سالن بیمارستان امام خمینی (ره)ارومیه سخنرانی داشته باشد .به دلیل اینکه، جناب وزیراز دانشگاه راضی شوند به بچه های روابط دانشگاه گفتم باید درمورد تبلیغات سنگ تمام بگذاریم وعلاوه بردعوت از مطبوعات و صدا وسیما  ،تمامی مطالب جناب وزیررا،نیزبدون کم وکاست درنشریه روابط عمومی که (همکاری) نام داشت درج نمائیم. اولین کارمان فیلم برداری ازتمام مراسم وسخنرانی جناب وزیر بهداشت شد وبه آن نیز قانع نشده یک واکمن گران قیمت راجلوی تریبون وزیرگذاشته تا ازنزدیک صدای ایشانرا ضبط کنیم. ولی نمیدانستیم که اینکار چه دردسری در آینده برایمان درست خواهد کرد؟ . آقای وزیربهداشت در سخنرانی خود در وعده وعید دادن سنگ تمام گذاشت. طبق گفته های ایشان درآینده نه چندان دور، بهداشت ودرمان کشور،وضع کارکنان آن وزراتخانه به بهترین وضعیت در بین تمام سازمانها و وزراتها باید می رسید!! (که البته از آن سخنرانی ده سال گذشته و نه تنها وضع کارکنان وزرات بهداشت درمان و آموزش پزشکی خوب نشده بلکه هر روز از روز قبل بدتر نیز شده است البته وضع بهداشت و درمان مردم بماند که.....) اینقدر انشاءالله وماشاالله گفت که حاضرین ازفرط خستگی و دلزدگی برای خاتمه سخنرانی او مرتب صلوات فرستاده و دست می زدند!! ولی جناب آقای وزیربرعکس ول کن معامله نشده و به کارخود صبورانه ادامه دادو واکمن گرانقیمت ما این گفتار نغز و تاریخی را ضبط میکرد. بالاخره سخنرانی تمام شد وبعد وسط سالن، وزیربه روبوسی وچاق سلامتی با افراد چاپلوسی که آنجا جمع شده بودند پرداخت و بعد ازچند بازدید از چند جا از دانشگاه به خاطر ضیق وقتی که داشتند به کاخ وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی که متولی سلامت وآرامش مردم اصولاً باید باشد !!برگشت . ولی داستان ما این جا ، تمام نشد و بعد ازرفتن ایشان قرارشد یک تیم از بچه های روابط عمومی سخنان وزیرراموبه موازفیلم ویدویی و واکمن درآورده و درنشریه همکاری چاپ کنند . ولی ازبخت بد ویدیو اصلاًصدا نداشت و حرکات وزیر بیشتربه پانتومیم شبیه بود . از خیر فیلم گذشتیم و رفتیم به دنبال واکمن وجالب اینکه هر کجا را گشتیم ازواکمن خبری نبود !!.واکمن به جهنم ،آلان به خاطر نبودصدای وزیرمطمئن گند کاردرمی آمد. ازهمه بدتر واکمن اینکه جزء اموال روابط عمومی و تحت اختیار من بود. از شانس خوب  ما یکی از همکاران صدا و سیما به دادمان رسید و فیلم کوتاه وزیر را در اختیار روابط عمومی دانشگاه قرارداد و گفته های ایشان را چاپ و منتشرکردیم.ولی آنچه بیشتر  آزارمان داد کم شدن واکمن بود . مجبورشدیم فیلم را دهها بار باز بینی کنیم ولی هیچ نیافتیم جز یک چیزآن هم اینکه بعد پایین آمدن آقای وزیر از پشت تریبون ،واکمن ناپدید می شود !!سریع مطلب را به رئیس دفتر ریاست دانشگاه ، مسئول اموال ،خدمات ،نگهبانی ،حراست و... اطلاع دادیم ولی خبری نشد که نشد . شک به حاضرین سالن سخنرانی، کردیم مبنی بر اینکه ،احتمالاکسی اشتباهی برداشته است ولی چه کسی؟! کارکنان خدمات سالن؟ کادر خود روابط عمومی دانشگاه؟ خبر نگارها؟ حاضرین سالن؟ یا جناب آقای وزیر !! یا ... بالاخره هر کس واکمن را برداشته بود ،آب پاکی روی دستمان ریخته بود که این که واکمن دیگر پیدا نخواهد شد . بگذریم ، از آن روز حرف و حدیث بسیاری شروع شد. جناب وزیربه خاطر وزیر بودن ازهرگونه اتهامی مبّرا شد!! یکی از کارکنان گفت : وزیرکه کاخ وزارت بهداشت و درمان مال اوست و الحمدالل? هیأت علمی بوده ومیلیونها تومان حقوق ماهیانه اوست ، آخر چرا باید واکمن رابردارد؟!و دیدیم انصافاراست میگوید وخوشبختانه این اتهام به گردن خدمات افتاد!! ولی چون آن روزخدمات و تدارکات از خود بچه های روابط عمومی  خودمان بود پس به گردن خودمان افتاد !!. نهایتاً روزی که از صدارت روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه کناره رفتم برای گرفتن مفاساحساب به نزد مدیرخدمات رفتم .این مدیرخدمات محترم هرروزبخاطر چاقی فراوان بیمار گونه اش مریض همیشگی من در روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه بودند و موقع تسویه حساب بدون اینکه سرش را بلند کند با اخم و تحقن گفت: آقا شما یک مورد دارید  باید آن را حل کنید !!و بنده خدا رویش نشد که بگوید یک مورد سرقت واکمن دارید !!. من گفتم : چه موردی ؟ فرمودند: یک واکمن و آنهم یک مارک بالاتر از موردی که شما......گفتم ببخشید خودتان که شاهد بودید در فیلم واکمن تا پائین نیامدن جناب وزیر بهداشت روی میز بودو ....ولی اجازه نداد از خودم و کادرم برای هزارمین بار دفاع کنم  ومرامجبورساخت که یک واکمن با یک درجه بالاتر از مارک قبلی خریده و به ایشان بدهم !! و این شد دست مزد سالها خدمت و کسب مقام اول روابط عمومی های استان آذربایجان غربی در چندین نوبت بین دویست پنجاه اداره ،کارخانه،سازمان وراه اندازی برنامه تلویزیونی ساغلیق شبکه پنج با هشتادوهفت برنامه سی دقیقه ای وو تاسیس نشریه همکاری دانشگاه علوم پزشکی ارومیه و........ من بالاخره شدم مورد دار !!

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( پنج شنبه 87/1/29 :: ساعت 9:6 عصر )
»» بریدن آلت تناسلی توسط بیمار!!

بریدن آلت تناسلی توسط بیمار!!

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستار : سیمین گله بان از ارومیه

http://www.rs272.com/

نزدیکیهای شب بیماری را با غل و زنجیر چند سرباز و مامور مسلح به اورژانس آوردند.داخل اورژانس گوش تا گوش مریض بود.یک مامور با لباس شخصی و معرفی از پزشک زندان نزدیک شد و گفت: سلام آقای دکتر یک مریض از زندان آورده ام.پرسیدم به چه خاطر؟ مامور خندید و گفت: لطفا بیایید و او را از نزدیک ببینید که به چه علت آورده ام و بعد به خنده اش ادامه داد.بالای سر بیمار که رفتم مرد ی دیدم حدودا 50 ساله (که بعدا معلوم شد که 35 ساله است) لاغر و استخوانی، سیاه چرده، معتاد، سبیل هیتلری، با یک تن آهن آلات بسته شده به دست و پا که خیلی آرام روی تخت دراز کشیده بود.شلوار خونی بیمار که قطرات خون تازه نیز روی آن چکیده بود، حاکی از خونریزی داخلی در ناحیه لگن داشت.البته باید یادآور شوم که هیچگاه از معاینه یا درمان بیمار معتاد لذت نبرده و نمی برم..همیشه احساس بدی نسبت به این افراد داشته و آرزو می کنم حداقل بیمارمن نشوند، چونکه افرادی زبون، ترسو، بسیاردروغگوو بی اراده بوده و اکثرا درمان اینها مخصوصا درمان اعتیاد آنها منجر به شکست می شود. اما این بیمار معتاد زندانی شرایط خاصی داشت.وقتی نامه زندان و پرونده بیماررا از نزدیک مطالعه کردم، اول خنده ام گرفت و بعد متعجب شدم، چون که درمعرفی نامه چنین نوشته شده بود «علت ارجاع خون ریزی شدید ناشی از بریدن آلت تناسلی توسط خود زندانی». زندانی قبل از پرسیدن سوالات شروع به حرف زدن کرد و گفت : که آقای دکترمن خودم را خواجه واخته کردم و این جمله را بسیار راحت گفت و اصلا از درد شکایتی نداشت و مثل آن بود که این عضو بدنش چیزی اضافی بوده و باید آن را می برید!! در معاینه دیدم که تا قطع کامل آلت خود پیش رفته و خونریزی نیز شدید بود ولی زندانی خم به ابرو نمی آورد.در زندان نتوانسته بودند جلوی خونریزیش را بگیرند و یک پانسمان ناشیانه سطحی انجام داده و اعزامش کرده بودند.به بیمار و مامور گفتم : که باید در بخش اورولوژی بستری و از آنجا مستقیم به اتاق عمل برود.یکدفعه زندانی فریاد کشید من اجازه چنین کاری را قبل از آمدن مادرم نمی دهم .گفتم بیچاره به هیچ کس پناه نیاورده جز به مادرش که مطمئنا او را نیزحتما بسیاردوست دارد.به بیمار گفتم : به هرحال باید زود آماده شوی وگرنه از خونریزی می میری، ضمنا شما کم سن و سال نبوده و فرد بالغی می باشید مگرنیامدی که درمان بشوی؟! بیمار زندانی گفت: اول باید مادرم را ببینم.افسر پلیس من را به کناری کشید و گفت: آقای معتاد قاتل تشریف دارند و بسیارخطرناکند وجالب اینکه ازطریق مادرش به روشهای بسیارماهرانه در زندان ماده مخدر دریافت می کند. چون این موضوع را مسئولین زندان متوجه شده اند، اجازه نمی دهند مادرش با او تماس مستقیم داشته باشد.این آقا چندین بارخودزنی ناموفق داشته تا ازاین طریق اورا جهت مداوا به خارج زندان ببرند بلکه بتواند مادرش را ملاقات کند که هر بار شکست خورده ولی این بار با درایت و هم فکری دوستان دیگرش !! با بدست آوردن جسم تیزی،  کاری کرده که امکان نگه داشتنش درزندان وجود نداشت و مجبور به اعزامش به بیمارستان شدند.مامور با خنده ادامه داد: آقا لطف نموده و خود رامقطوع النسل نموده !! که انشاءالله همه این افراد شرور از روی زمین پاک شوند. به رزیدنت اورولوژی سال اول زنگ زدم و موضوع را گفتم اول متوجه نشد ولی وقتی پایین آمد و بیمار را معاینه کرد گفت : پسر عجب کیسی (موردی ) را به ما سپرده ای !  و بعد مدل به مدل و سال به سال رزیدنتها را به پایین دعوت کرد تا آنها نیز او را معاینه کنند!! .بالاخره مرکز ما یک مرکز آموزش و درمانی دانشگاهی است.رزیدنت گفت: عجیبه، نه فریادی ، نه هواری، بیمار راحت نشسته تا مادرش بیاد!! .بیمار را به هرطریقی که بود به اتاق عمل فرستادیم.ولی از شوک اینکه چرا و چگونه آنهم فقط به خاطر به دست آوردن مواد مخدر این کار را کرده درنیامدیم .از طرفی به نظرم رسید که کاش کمیته های انقلاب اسلامی با دیگرنیروهای انتظامی ادغام نمی شد ند چونکه در آن زمانها کسی حتی جرات نمی کرد نام مواد مخدر را ببرد چه برسد به اینکه آنرا مصرف نماید وعلنا در انظار عمومی ظاهر شود . حال بگذریم بالاخره زندانی اخته شده مادرش را دید !! .

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( یکشنبه 87/1/25 :: ساعت 9:48 عصر )
»» کاسبی ازطریق تصادف

           کاسبی ازطریق تصادف

نوشته :دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستار : سیمین گله بان از ارومیه

http://www.rs272.com/

یک روزآفتابی نشانه شروع خوب در اورژانس بود.مریض چندانی دراورژانس نبودهرچند، همه آنهایی هم که بستری بودند حال خوبی نداشتند..در انتهای اورژانس بیمار خانمی حدود 65 ساله، که حال عمومی نسبتا خوبی داشت، به علت تصادف با ماشین آمده تحت نظر بود . دور بیمار چند نفر با سروضع ژولیده و با چشمانی خمار که هر لحظه باز و بسته می شدند،جمع شده بودند.ولی یکی از آنان ظاهرمناسبی داشت و ساکت گوشه ای ایستاده وهمه آن خمارها گهگاه به او بد وبیراه می گفتند.پرونده بیمارراکه نگاه کردم اثری از شکستگی یا مشکل خاصی در شرح حال بیمار و آزمایشات و گرافیها پیدا نکردم. ظاهرا فقط به خاطر سن بالا تحت نظرمانده بود.به خاطره اینکه شیفت عوض شده بود من نیز بیماررا مجددا معاینه و به این نتیجه رسیدم که چون بیمارمشکلی ندارد ،میتواند مرخص شود. به همراهانش گفتم الحمد الله به خیر گذشته و بیمارتان مرخص است و ...ولی آنها اجازه ندادند که ادامه دهم و یکدفعه همگی با آن حالت خمار که حاکی از مصرف شدید مواد مخدر بود ، فریاد کشیدند:مرخش!مرخش!؟ مادرمان ناقص شده می خواهید مرخشش کنید؟ مگه شهرهرته؟ این کشور قانون نداره ... چون اکثر خمار و خواب آلود بودند، دیگر توان ادامه دادن را نداشتند و چند لحظه بعد سکوت حکمفرما شد. کمی بعد یکی از آنها تلوتلو خوران و با راه رفتن همچون پنگوئن جلوآمد وگفت: ببین داداش ما تا این راننده ژالم را قشاش نکنیم دشت بردارنیشتیم ، به دیه نیزراژی نیشتیم!!... و دیگر ادامه نداد.راننده که آقایی جوان و به نظر تحصیل کرده می آمد جلو آمد و گفت:آقای دکتر دست به دامنتان مرا ازدست این نانجیب ها و شیره ایها خلاص کنید. مادر اینها یک ماه قبل فقط کمی پای راستش آرام به سپرماشینم خورد وبه زمین افتاد من نیزنامردی نکرده سریع او را به بیمارستان رساندم وانواع عکس وآزمایش را برایش انجام دادم . الحمد الله گفتند مادرشان سالم است . متاسفانه چون از نظر قانونی مقصر بودم این افراد ازفرصت استفاده و یک ماهه که هرروزمقداری پول به عنوان هزینه تقویت بیمار!!ازمن دریافت می کنند.شما که خودتان بیماررااز نزدیک ویزیت کردیدودیدید که مشکلی ندارد ومی بینید که همه اینها و حتی خود بیمار معتادند و دراصل برای تهیه مواد مخدرروزانه شان ازمن اخاذی می کنند.جواب دادم ببخشید من فقط یک پزشکم واین مشکلات مربوط می شود به پلیس و دادگاه آنرا حل خواهندکرد.جوان دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد ولی حقیقت را می گفت. مجبور شدم از دیگرپزشکان اورژانس بخواهم که بیمار رامعاینه کنند تا تصمیم نهایی گرفته شود وهمه به این نتیجه رسیدند که بیمار مشکل خاصی نداشته و نیازبه بستری ندارد.ولی همینکه دوباره به همراهان این مسئله را متذکر شدیم، شروع به انجام حرکات نمایشی که حاکی از تهدید کادرو پزشکان بود کردند.یکی از همراهان بازوی خود را که دارای خالکوبی های مختلفی بود،لخت کرده و گفت: نژائیده کشی که مادرمعلول شده ما را مرخش کند به من میگند مشطفی تک خال!! ...نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد.کار به جایی رسید که مجبور شدیم،متوسل به پلیس ونگهبان شویم.ولی همراهان مگرول کن بودند تا اینکه بالاخره پلیس 110 آمده و همه را با زوربرد.یکی از همراهان سربازی را گرفته و می گفت جناب شروان به خدا این راننده ، قاتل اشت ومی خواشت مادمان را دو دشتی بکشد.سرباز جواب داد که اولا من جناب سروان نیستم در ثانی مادرتان که صحیح و سالم است،زود باش راه بیفت که کار داریم. بالاخره این غائله با بردن آخرین معتاد که روی بازویش نوشته شده بود:«چشم حسود کور،به یاد تو ماریا،بی توهرگزوبسوزد جگر زلیخا ...» پایان یافت ولی داستان اخاذی افراد فرصت طلب از رانندگان همچنان ادامه دارد.

http://www.rs272.com/

WEST AZARBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( پنج شنبه 87/1/22 :: ساعت 10:42 عصر )
»» راز بیمار آسمی – خاطره پزشکی

راز بیمار آسمی – خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستار: سیمین گله بان از ارومیه

http://www.rs272.com/

نزدیکی های صبح،کنار پنجره ایستاده و طلوع خورشید را نگاه می کردم .در فکر عظمت خلقت آن بودم ،که احساس کردم فردی با صدای بلند نفس میکشد . به طرف در،که برگشتم یکی ازبیماران بستری بخش داخلی که آسم داشت را دیدم . گفتم پدر جان چرا از تخت خودت پایین آمده ای ؟ باید بروی و استراحت کنی. در جواب گفت: سالهاست که به خاطربیماری ،طلوع خورشید را ندیده ام .من نیز دوست دارم آن را ببینم برای همین دلیل او نیز در کنار من شاهد اتمام شب شد. هر ماه حداقل ده روزی رامهمان بخش داخلی بوده ،اما هیچگاه کاملا  خوب نگردیده و فقط از شدت بیماری اش کاسته می شد. مردی بود پر هیکل و حدودا شصت و پنج ساله که در مصرف اکسیژن استاد بود!! و لحظه ای از اکسیژن قطع نمی شد.هر چند که توضیح می دادیم اکسیژن زیادی خود عوارض دارد ولی گوش نمی داد.بیمار که شغل قصابی داشته ولی به خاطر بیماری اش نتوانسته بود که کارش را ادامه دهد. به من که آن موقع در سنین گذراز نوجوانی به جوانی و امدادگر بودم نگاهی کرد و گفت:می دانی پسرم من زمانی برای خودم یل ای بودم و همه آرزو می کردند پسر یا دامادی مثل من داشته باشند. ولی از بخت بدمان مادرمان فوت کرد و دست یک زن بابای بسیار نانجیب افتادیم. از ترس این فرد خبیث از درس و مدرسه گریزان شده و مجبور شدم به خاطر شماتت های پدرم سر کار بروم . هر کاری که فکر کنی ،کردم از دست فروشی گرفته تا کارگری،کندن چاه،دکانداری ونهایتا قصابی که شغل آخرم بود.مواقعی که در اعماق زمین مشغول کندن  چاه بودم،احساس کمبود اکسیژن کرده و از نظر تنفس کم می آوردم . چون وضع مالی مان خوب نبود به آن اعتنائی نمی کردم .تا اینکه دیگر نمی توانستم زیراعماق زمین را تحمل کنم. بعد از مدتی کار کردن تصمیم گرفتم  به صورت مستقل از خانواده پدرم به زندگی ادامه داده و روی پای خودم بایستم و از نگاهها و سرزنش های زهردار، زن بابام خلاص شوم. تا مدتی اوضاع بر وفق مراد بود،ولی روزی احساس خفگی شدیدی کردم،مغازه دارهای اطراف مرا به پزشک برده و دکتر به من گفت که آسم دارم.معنی کلمات او را نفهمیدم  و به کار خودم ادامه دادم چونکه کسی نبود از دستم بگیرد و هزینه دارو و درمانم من را بدهد در ثانی نمی خواستم خانواده ام از این موضوع خبردار شوند .و زمانی موضوع را متوجه شدم که کار از کار گذشته بود و دیگر نمی شد کاری کرد و من الان نزدیک به سی و پنج سال است که در این بیمارستانها مهمان شما دوستان هستم .هر هفته نیز یک کپسول گاز اکسیژن را خالی می کنم !! ولی امروز احساس می کنم که زمان مرگم فرا رسیده است .نمی دانم گناهم چه بوده که خدا چنین بیماری ای را به من داده است ؟. ولی تا آنجا که یادمه سخت کار کرده و به برادرها و خواهرهایم کمک نموده ام .جالب اینکه بعد از فوت پدرم مجبور شدم آن زن بابای بد اخلاق را نیز نگهداری کنم . چون که او نیز پیر شده و عقل خود را از دست داده بود و کسی را در این دنیا جز من نداشت از طرفی ناموس پدرم به حساب میامد.در این صبحدم احساس سبک بالی و آرامش می کنم، چون خطایی از من سر نزده و مطمئنم خداوند در آن دنیا به دادم خواهد رسید.بیمار هم چنان حرف می زد و من در گذشته و زندگی او غوطه ور شده بودم،اما کمک خاصی از من ساخته نبود.بیماردیگر تند تند نفس نمی کشید و ظاهرابه آرامش رسیده بود ،گویی که برایش  الهام شده بود که به زودی از این دنیا خواهد رفت.جالب اینکه دغدغه اش این بود که بعد از مرگش چه کسی از زن باباش که سالها او و خانواده اش را اذیت کرده ،نگهداری خواهد کرد.آن صبح بیمار برای اولین بار اکسیژن نخواست و بعد از طلوع کامل خورشید به آهستگی رفت و روی تختش به آرامی خوابید. فردای آن روز شنیدم که بیمار فوت کرده است.

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( سه شنبه 87/1/20 :: ساعت 8:34 عصر )
»» Dr. Shakur Toosi

Dr. Shakur Toosi

Dr. Shakur Toosi
 
Special Interests
  • Genetic eye disease
  • Intraocular implants
  • Pediatric cataract surgery
  • Pediatric eye muscle surgery
Spoken Languages
  • Turkish
  • Farsi
Board Certifications
  • American Board of Ophthalmology
Medical School
  • Shiraz University, Iran
Residency
  • Khalili Eye Hospital
Fellowship
  • John Hopkins - Wilmer Eye Institute
  • Texas Children"s Hospital
Practice Medical/Surgical Eye Specialists, Inc.
Practice Locations
6315 No Center Dri Ste 230
#20 Rivanna Bldg
Norfolk , VA 23502
Phone: (757) 461-7974

200 Medical Parkway
Suite 209
Chesapeake , VA 23320
Phone: (757) 547-9751

http://www.rs272.com/

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( سه شنبه 87/1/20 :: ساعت 7:42 عصر )
»» دکتر ژیان سوار!! خاطره پزشکی

 

 دکترژیان سوار !! خاطره پزشکی

نوشته : دکتر سعید اعلم رضائیه از مرکز آموزشی درمانی شهید مطهری ارومیه

راژان از توابع سیلوانه از محال ترگور می باشد .یکی از نواحی بسیار خوش آب و هوای مرزی ایران از نواحی ارومیه می باشد.دشت های سرسبز و حاصل خیز کشاورزی و مراتع غنی و چشمه های فراوان و رودخانه های پر آب و مناطق ییلاقی و زمستان های سرد و پر برف و هزاران زیبائی دارد ، با زمینه های بسیار مناسب برای گردشگری - درمانی و سایر زمینه های سرمایه گذاری می باشد.آن ور کوههای بلند آن که حتی تابستان نیز قلل یخی آن چون عروسی سفید پوش در دامنه های سر سبز خود را می نمایاند، خاک کشور ترکیه است. آشنائی من با این منطقه مربوط به زمان خدمت سربا زی ام در سال 1363می باشد. که به اتفاق فرمانده خود شادروان شهید سروان حیدرزاده حهت بازدید از مناطق عملیلتی رفته بودیم ومن برای اولین بار بود که در سیلوانا از نزدیک با رهبر فعلی کردستان عراق آقای مسعود بارزانی آشنا شدم و مهمانی چائی ایشان بودیم. به ایشان گفتم که در زمان بچگی مرحوم پدرشان را (ملا مصطفی بارزانی) در مهاباد از نزدیک دید ه ام .باری خاطره من از راژان در کنار ده ها خاطرات دیگر مربوط به آنروز سرد زمستانی است.بعد از فارغ التحصیل شدن جهت انجام ادامه طرح خدمت روستائی به مرکز بهداشتی و روستائی راژان منتقل شدم و هر روز از شهر ارومیه به این محل رفت وآمد می کردم.در بدو ورود به این منطقه متوجه خیلی مشکلات کاری شدم که می بایستی به سختی تلاش می کردم. ساختمان اصلی این مرکز اینقدر زخم دوران جنگ داخلی و بمباران هوائی را داشت که غیر قابل استفاده شده بود.مقوله بهداشت محیط و بیماریها ی شایع واگیر در منطقه تحت پوشش گریبانگیر اهالی بود. بتدریج در میان مردم وارد شدم و رضایت خاطر اهالی را بدست آوردم. در برنامه های ده گردشی به معاینه و درمان بیماران روستاهای اصلی و اقماری می پرداختم.در برنامه های عمومی و پیشرفت و آبادانی منطقه شرکت فعال داشتم.زمستانی سرد شروع شده بود.ولی هنوز از برف خبری نبود. من با پس انداز حقوق و صرفه جوئی در هزینه های زندگی سر انجام توانستم یک ژیان سواری به قیمت یک میلیون و دویست و پنجاه هزار تومان خریداری نمایم .هرچند به قیمت گرانتر ولی سرحال بود و منو در جاده کوهستانی آزار نمیداد. اهالی محل که از اکراد منطقه بوده و زندگی وا بسته به اتومبیل دو دیفرانسیل مانند جیپ ،لندرور و تویوتا داشته|، به این عجوبه به چشم تحقیر آمیز نگاه میکردند و بدتر انتظار نداشتند که تنها پزشک منطقه با این عجوبه رفت و آمد کند.ولی من خوشحال بودم که دیگر در سردی و ظلمت نیمه های شب های سرد وقتی از مطب روستائی به خونه ام در شهر بر می گشتم ، چشمانم دیگر به انتظار سوسوئی چراغ ماشینی نخواهد بود و مهمتر از تهدید سگ های گرسنه و حتی گرگ در امان خواهم بود.(صبحها در وقت اداری در مرکز بهداشتی و درمانی خدمت می نمودم و بعد از ظهر ها تا پاسی از شب در مطب خود در راژان بیماران روستاهای اطراف را معاینه میکردم).خوشحال بودم که خدمت رسانی مفیدی داشتم.آنروز زمستانی صبح هوا آفتابی بود مطابق همیشه سوار ژیانم شدم و یکساعت بعد داشتیم در محل مرکز به اتفاق همکاران صبحانه را می خوردیم و آماده انجام وظیفه می شدیم. در بین بیماران مراجعه کننده ، خانم حامله ای پا به ماه مراجعه نموده بود که در معاینه پی بردم بایستی جهت انجام زایمان بایستی در مرکز مجهزتری در شهر بستری شود.(مرکز ما فاقد واحد زایمان بود). لذا پیشنهاد نمودم که حتما به شهر ارومیه مراجعه نماید و چون کارت ارجاع به همراه نداشت ،از من قول گرفت که فردا به اتفاق همسرش مراجعه نماید و برگ ارجاع دریافت نماید.فردای آنروز.... صبح زمستان هوای ارومیه آفتابی بود. دیگر از وقتی خودروی ژیان خریده بودم از سرویس مینی بوس درمانگاه استفاده نمی کردم. باری با ژیانم راه جاده بند را که منتهی با راژان می شد راهی شدم. در ابتدای روستای بند بود که به یک باره وضعیت جوی هوا عوض شد .میشد حدس زد که پشت کوهها خبری از بارش برف باشد.از برگشت خودروی لندرور بخشداری یقین حاصل نمودم که راه مسدود است. باور کنید آنروز من و ژیانم هر دو سرحال بودیم.و من منصرف از رفتن نبودم . آقای بخشدار ممانعت نمود و توصیه به برگشت کرد.ولی به آرامی داشتیم می رفتیم . برف با شدت تمام می باریدو حال تبدیل به بوران و کولاک شده بود. حداکثر دید من چند متر بود. ناگهان جلوی خودم خودروی جیپی را دیدم که در حال رفتن بود و به زحمت راه را برای من نیز باز می کرد.خوشحال شده بودم که تنها نیستم. در نزدیکی های روستای دولا پسان بود که در مقابل چشمان من از جاده منحرف و واژگون شد. خدایا چیکار بایستی می کردم. از نگه داشتن و اینکه هیچگونه وسیله دفاعی در مقابل حمله گرگها از خود نداشتم و نجات احتمالی مصدومان و ماندن در راه....ولی همچنان می توانستم برانم. عجب قدرتی داشت ژیان..پی در پی بوق میزدم . چند نفر روستائی از اهالی ده دولا پسان را که چشم انتظار مینی بوس را می کشیدند و با تراکتور روشن منتظر کمک رسانی بودند... از دیدنشان مرا به اوج خوشحالی رساندند. با دادن آدرس محل سانحه یک نفر از اهالی که مرا می شناخت و مسلح به اسلحه شکاری بود قصد یار ی ام را نمود و خطر حمله گرگها را با وحشت اعلام نمود. از وجود ایشان در ژیان قوت قلبی پیدا نمود ه بودم و حالا دیگه ژیان به سختی داشت راه می رفت. وقتی به مسیر جاده مستقیم سه راهی راژان رسیدیم در دلم امید به نجات از این مخمصه میدیدم. ژیان با غرش جاده برفی را میخراشید و سر انجام به سه راهی رسید. ماموران انتظامی و راهداری و اهالی محل با تعجب نگاه می کردند. با غرور به سواری ژیان ام نیگاه می نمودند. سر انجام نا امیدانه خود را به محل در مانگاه رساندم . و چشمانم به دنبال زن حامله و همسرش بود .نیامده بودند؟در دل خود را سرزنش می کردم که زندگی ام را این چنین به بازی می گیرم.غرق در افکار خود بودم که ناگهان بهورز خانه بهداشت صدایم کرد و گفت ...دکتر خانم اینجاست و منتظر شما .همه چیز را آماده کرده ام شیر داغ آماده است .برگه ارجاع آماده را به دست همسر زن دادم. واو گفت چه فایده نمی توانند دراین وضع به شهر بروند. ..و من گفتم با هم بر می گردیم .چهار نفر بهتره است چون امکان لیز خوردن کمتر خواهد بود.ودر حال برگشت بودیم که آفتاب ظهر گاهی از ورای ابرها بیرون آمد وپرده آبی اش را گستراند. با کمک ماموران راهداری جاده برگشت در حال باز شدن بود . ویک ساعت بعد ما در بخش کوثر بیمارستان مطهری ارومیه بودیم و هنوز ژیان من به آرامی می غرید

 http://www.rs272.com/ 

WEST AZERBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( جمعه 87/1/16 :: ساعت 1:12 عصر )
»» دراورژانس گرگ گریست- خاطره پزشکی

            دراورژانس گرگ گریست- خاطره پزشکی

 نوشته :دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

  ویراستار: سیمین گله بان از ارومیه

http://www.rs272.com/

آن صبح با چشمانی خواب آلود و بعد از یک شیفت عصر و شب بسیار خسته کننده از پاویون خارج و به طرف در خروجی بخشها راهی شده بودم،که جلوی در اورژانس دیدم،مردی به هر رهگذری که روپوش سفید پوشیده التماس می کرد و با گریه و زاری نا راحت کننده ای، تقاضای کمک می کند.در دستش چکهای مسافرتی با رقم های  بسیاردرشتی بود که به صورت افراد می گرقت و می گفت:این را بگیرید و فقط یک روز به او عمر زیادی بدهید!!.من پدرم را از هر کس و هر چیز بیشتر دوست می دارم.تو را به خدا این دویست میلیون تومان را به عنوان دست مزد از من قبول کنید و پدرم را نجات دهید!!لحظه به لحظه ازدحام جمعیت دور این فرد بیشتر می شد.از کنارش گذشتم و وارد اورژانس شدم.از پرستاری پرسیدم که این مرد چه اش شد و این معرکه را به چه  خاطر بوجود آورده است؟ در جواب شنیدم که این مرد پسر یک قاچاقچی مشهور است که میلیاردها تومان از طریق قاچاق ثروت جمع کرده و مدتی است که به بیماری سرطان بسیار پیشرفته مری مبتلاست و الان هم در حال مرگ می باشد.پسرش نیز قاچاقچی است.پرونده بیمار سرطانی را مطالعه کردم.مردی حدود 68 ساله ، سیگاری،معتاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی که از بیست روز پیش مشخص شده که سرطان دارد و روز به روز کاهش وزن پیدا کرده و نهایتا کارش به اورژانس و آی سی یو کشیده بود.موقعی که پیرمرد را از نزدیک دیدم بیشتر به یک تخته چوب خشکیده می ماند.وقتی عکس روی دفترچه اش را که به تازگی انداخته بود با وضعیت فعلی اش مقایسه می کردم بسیار متاسف و متعجب شدم.ولی بعد کم کم نگاههای هراسان مادرانی را که پسران و دخترانشان توسط این فرد معتاد شده و زندگی صدها زن و مردی که از هم پاشیده و هزاران بچه،یتیم و بی سرپرست مانده بودند،جلوی چشمانم مسجل و رژه رفتند، دیگر چندان ناراحت نشدم . چرا که این افراد بیمار نبودند، بلکه افعی هایی بودند که خداوند متعال انتقام آنانی که توسط این گرگ ، به خاک سیاه کشیده  شده بودندرا فقط با یک بیماری بیست روزه گرفته بود.آن هنگام که در فکر عاقبت کار این قاچاقچی سرطانی بودم،یکدفعه قلب بیمار برای همیشه ایستادو پزشکان آی سی یو نتوانستند حتی یک ثانیه به عمرش بیفزایند.پسره که فهمید پدرش فوت کرده،چک های مسافرتی را به هوا پرت می کرد و می گفت:این پولها به صاحبش وفا نکرد،چگونه به من وفا خواهند کرد؟ بله آن روز در اورژانس گرگ گریست  !! ولی هیچ سودی از این گریه نکرد.این چنین ماجراهایی که درآن افرادی با استفاده  قاچاق مواد مخدر ، اسلحه و ... به ثروتهای نامشروع رسیده اند را بارها در اورژانس دیده ام ، که چگونه در اثر تصادف، نزاع های بین گروهی و باندی ، بیماریهای صعب العلاج ، زندانهای طویل المدت و..... به بدترین صورت از دنیا رفته اند.نشنیده ام که این گونه افراد به مرگ طبیعی از دنیا بروند.ولی چه سوددر منطقه ای که ما هستیم به خاطر مرزی بودن چه بسیار قاچاقچیانی هستند که براحتی هزاران تن مواد مخدر ،مشروبات الکلی و ... وارد یا خارج می کنند و در شهرما اورمیه وشهرهای مرزی  مجاور بهترین خانه ها،مغازه ها و پاساژها و باغات و زمین ها را تصاحب کرده اند.چه بسیارند از این افراد که فرزندان این مرز و بوم را شهید و منطقه را نا امن می کنند.نمی دانم شاید در مناطق مرزی،بیعدالتی ،تبعیض ، بیکاری،فقر و مشکلات اقتصادی، فقر فرهنگی ،عدم سرمایه گذاری دولتهای قبلی در ایجاد کارخانه های صنعتی و ... باعث شده که یک عده به طرف قاچاق کشیده شوند.ولی می دانم که اگر دولت یا دولتها بخواهند،می توانند براحتی برای کاهش فاصله طبقاتی ، اجرا و برقراری عدالت واقعی اجتماعی با ایجاد امنیت و راه اندازی کارخانه هایی که تولیداتشان مورد نیاز کشورهای همسایه میباشد ،زندگی با آرامشی چون کشورهای اروپایی ایجادکرده.و باعث پیشترفت جوانان مناطق مرزی شوند. باور کردنی نیست دهها سال است که یک پل بسیار ساده دریایی  بنام میانگذر شهید کلانتری در دریاچه ارومیه ساخته نشده است و آلان نیز ناقص است و خدا میداند چندین سال بعد این مسئله ساده رخ خواهد داد خدا میداند خدا .....

http://www.rs272.com/

WEST AZARBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( شنبه 87/1/10 :: ساعت 4:17 عصر )
»» Assad Meymandi, M.D., Ph.D
Assad Meymandi, M.D., Ph.D.: "Psychiatry is the only medical specialty that offers a person the opportunity to be a doctor, scientist, humanist, theologian, artist, and art lover."

 

Assad Meymandi, M.D., Ph.D  

http://www.rs272.com/

 

Assad Meymandi, M.D., Ph.D., so loves the arts that he donated a large proportion of the $39

 million needed to build what is now known as Meymandi Concert Hall, a grand structure that seats 1,700 people and is home to the North Carolina Symphony.

Lovers of the arts in Raleigh celebrated the opening of the hall last February, and a month later Meymandi received the Raleigh Medal of Art.

In his acceptance speech, Meymandi espoused the virtues of the arts. "As children of God, we are created in God’s image. . .and in us there are attributes of God. And of all these attributes, the greatest is man’s ability to create—the arts are the most eloquent expression of this formidable power."

Meymandi also called attention to the restorative powers of the arts. "Modern research tools of molecular biology and neuroimaging show us that there is direct correlation between health, intelligence, healing, and the arts—especially classical music, meditation, and prayer."

Philanthropy

The concert hall is not the first evidence of Meymandi’s generosity. He established the Meymandi Philanthropy Program in 1997, and since that time the program has disseminated more than $6 million to numerous recipients.

One of these is the National Humanities Center at Research Triangle Park, N.C.

The National Humanities Center is a private, nonprofit institution that seeks to expand the public’s understanding of the humanities and helps scholars further their work in the humanities. A fellowship funded by the Meymandi Philanthropy Program is designed to build a bridge between the basic sciences, such as physics, mathematics, and medicine, and the arts and humanities, such as history, philosophy, and the visual arts.

‘Passion of My Life’

In an interview with Psychiatric News, Meymandi, who is a life fellow of APA, said that psychiatry is "the passion of my life." He began his career as a medical student at George Washington University in Washington, D.C., and graduated in 1962. There, he served as an acting intern under the chief of surgery during his senior year. Meymandi recalled, "By the end of the year, I felt as if I had wasted my intellectual abilities. I learned that removing gallbladders and repairing hemorrhoids day in and day out was not my cup of tea."

But a rotation in psychiatry at St. Elizabeths Hospital in Washington, D.C., sparked a new interest in the young doctor. "I knew I had found my niche," remarked Meymandi. He completed his residency at Dorothea Dix Hospital in Raleigh.

As a physician who has been in private practice since 1969, Meymandi believes that psychiatry is unique. "Psychiatry is the only medical specialty that offers a person the opportunity to be a doctor, scientist, humanist, theologian, artist, and art lover."

He also believes that psychiatry provides psychiatrists with the ability to be a "compassionate and altruistic advocate of—and servant to—not only your patients, but to your community and mankind."

Meymandi grew up in Kerman, Iran, the youngest of nine children. His father was a poet, philosopher, and philanthropist and his mother a patron of the arts who was 101 when she died in 1994. Meymandi left Iran at the age of 16 to study at the Sorbonne in Paris, a tradition in his family.

Meymandi said that his philanthropy is rooted in deep gratitude for this country. "Not so much for our advanced technology or material wealth, but for the freedom, liberty, and opportunity to meet one’s maximum potential.

"I love America because the rule of law, not those of kings, shahs, and ayatollahs, is supreme. As citizens, we must do all we can

to preserve the sanctity of this sacred premise

http://www.rs272.com/

WEST AZARBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI

http://www.bozorganeiran.com/page/doktoran.htm



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( شنبه 87/1/10 :: ساعت 2:38 عصر )
»» دکترروغن نباتی !! خاطره پزشکی

دکترروغن نباتی !!  خاطره پزشکی

نوشته : دکتر رحمت سخنی از مرکز آموزشی درمانی امام خمینی (ره) ارومیه

ویراستاران : سیمین گله بان و فریده گل افشان

http://www.rs272.com/

عصر آن روزدر درمانگاه عمومی مریض چندانی نبود .هریک ربع بیماری جهت ویزیت وارد اتاقم می شد ، ساعت اصلاً جلو نمی رفت و کم کم خستگی شیفت صبح در چشمانم پدیدار می شد . از شانس من آن روز هیچ تیم فوتبالی مسابقه نداشت تا تلویزیون سالن انتظار را روشن و با سرو صدای مجری برنامه ،خواب از چشمانم بپرد . با تمامی این اوصاف احساس کردم چند چشم از دور مرا می پایند اما سنگینی نگاه هایشان را روی شانه های خود به خوبی احساس می کردم. ابتدا زیاد متوجّه موضوع نبودم ولی به تدریج برام الهام شد که آن دو با من کاری دارند. یکی خانمی حدوداً55 ساله و دیگری دخترِی16ساله بود. باآمدن یک بیمار به اتاق آن دورا فراموش کردم بعد از مرخص کردن بیمار،دیدم که آن دو نیستند ولی اشتباه می کردم آن دو پشت در اتاق معاینه ،در حالی که به چشمان من خیره شده بودند ، ایستاده و حرف نمی زدند . پیش دستی کرده و گفتم مادر امری دارید مریض هستید ؟ حرفی نزدند وامّا وارد اتاق شدند . من مرتباً سوال می کردم ولی نتیجه ای نگرفتم ،ناگهان خانم میان سال یک کیسه سیاه بزرگی را روی میزم قرار داد و با چشمان اشک آلود گفت آقای  دکتر تورا خدا  این ظرف5کیلویی روغن نباتی را بگیرید و دختر مرا ویزیت کنید !! دخترم از یک هفته پیش دچار شکم درد می باشد و پدر و برادر بزرگ نداردچون هیچ پولی جهت مداوا نداشتیم در عرض چند روز نتوانستم دخترم را به دکتر بیاورم از طرفی چون همیشه با عزت زندگی کردیم رویمان نشد از کسی قرض بگیریم برای این دلیل  در خانه یمان تنها این  روغن نباتی مانده بود و چون پولی نداشتم ویزیت بگیرم این را برایتان آورده ام !! من که هاج وواج مانده بودم که چه جوابی بدهم کیسه را زمین گذاشتم و بی آنکه دل همراه بیمار را بشکنم ،گفتم باشد مادر بگو دخترت روی تخت دراز بکشد تا ببینم چه مشکلی دارد . هر چند بیمار را معاینه می کردم ولی به هیچ عنوان نمی توانستم در ذهنم معادله تک مجهولی یعنی فقر مطلق آنها را حل کنم . آخر چطور ممکن بود  فردی آنقدر دست تنگ باشد که خوردنی آشپزخانه خود را به عنوان ویزیت بیاورد . پیش خودم تصور کردم   اینها حتماً مرا سرکار گذاشته اندیا اینکه نکنه دوربین مخفی صدا و سیمابوده ومیخواهند  ما را فیلم کنند !!یا حراست بیمارستان مرا امتحان می کند ؟یا اینکه ....بالاخره نتوانستم خودم رو قانع کنم و پرسیدم مادرچرا این کار عجیب را انجام داده اید ؟ چه موقه به بیمارستان آمده و از پزشکی خواسته اید که شما را معاینه کند و او انجام نداده است ؟ گذشته از آن کدام پزشکی پول نقد یا وسیله ای جهت ویزیت معاینه در بیمارستان دولتی دریافت کرده که این دومین مورد  باشد ؟ گفت پسرم سالها که شوهرم را از دست داده ام وبا عزت و شرافت و با کار کردن چند کودک صغیر رانگه داری می کنم و هیچ کس تا به امروز نیز کمک خاصی را به ما نکرده است .متاسفانه این چند ماه وضع کار خیاطی ام خوب نبود و پول نقدی نیز نداشته  ،دیدم که خدا را خوش نمی آید پزشکی که سال ها درس خوانده و با پول ویزیت زندگی خود و خانواده اش را می چرخاند ویزیت او را ندهم !! لذا هیچ نیافتم و مجبور شدم این ظرف پراز  روغن نباتی 5 کیلویی را برایتان  بیاورم. گفتم ببخشید مادر چرا به کمیته امداد مراجعه نکرد ه اید ؟ گفت چند باررفتم ولی آنقدر سخت گرفتند از خیرش گذشتم و به خدا  توکل کردم . ولی متأسفانه دیگر قدرت روی پا خود ایستادن را ندارم .  آنروزبا هماهنگی دفتر پرستاری دارو ، آزمایشات و درمان بیمار را رایگان کردم و نامه ایی محرمانه به مددکاری بیمارستان نوشتم که بعد از تحقیق، جهت ارجاع به کمیته امداد خمینی (ره) مساعدت و حداکثر کمک را انجام دهند.  ولی هیچگاه به این سوال نتوانستم جواب دهم که تا کی در سرزمینی که همه جای آن ثروت خدادادی همچون نفت ،گاز،معادن و آب فراوان ، و جوانان مومن و انقلابی و......  است این قدر بی توجهی به اقشار مستضعف رخ داده و فقر بیداد کند ،طوریکه  حتی ارگانهایی همچون بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی (ره ) و... از وضع فقرا یی این چننی  اطلاعی نداشته و تا کی بی مدیریتی در این کشور باعث افزایش فقر، فقرا وافزایش ثروت، ثروتمندان باید باشد ؟ مگر فقر با روح آرمانها ی انقلاب اسلامی و شهدای آن منافات ندارد ؟! این مورد فقط  یک مورد از هزاران موردی است که در این کشور رخ می دهد و کسی نیز از آن خبردار نمیشود .نمیدانم بلکه با ظهور آقا امام زمان (عج) این مشکلات فقرا حل شود در آن زمان نیزآیا چنین مسئولانی در حکومت آقا ،جایی دارند یا باید باز خواست شوند!؟ .

WEST AZARBIJAN URMIA--Dr.RAHMAT SOKHANI

http://www.rs272.com/



ارسال سوالات و نظرات ()
ارسال کننده متن فوق: » دکتر رحمت سخنی ( چهارشنبه 87/1/7 :: ساعت 5:19 عصر )
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

Google
»» لیست کل یادداشت های این سایت
آثاردرحال انتشار استاددندانپزشکی دکترمحمدابراهیم ذاکرMedical his
بررسی کتب استاددندانپزشکی دکترمحمدابراهیم ذاکرMedical history
خاطرات استاددندانپزشکی ونویسنده شهیردکترمحمدابراهیم ذاکر Medica
خاطرات دکتر محمدحشمتیان دندانپزشک امام خمینی (ره)Medical history
خاطرات کوتاه و جالب دندانپزشکان Memoirs of Dentists
خاطرات تلخ وشیرین استاد دندانپزشکی دکتر مسعود رضایی
شرایط درخواست مشاوره پزشکی رایگان اینترنتی دکتر رحمت سخنی
جیمیل جدید دکتر رحمت سخنی برای مشاوره رایگان پزشکی
در گذشت ناگوار خانم دکتر مهرزاد صدقیانی بانوو پزشک سخت کوش آذربا
معرفی 150 پزشک ایرانی خاطره نویس
[عناوین آرشیوشده]